هر که بگويد من دانشمندم، نادان است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
دوشنبه 5 آذر 1386 , ساعت 8:59 صبح


خيلي خسته شده بودم، نفس‌هايم به شماره افتاده بود، از نيرو و قوت در چهار ستون پيکرم خبري نبود، از دور مردي با پيراهن آبي و کلاه سرمه‌اي رنگ را ديدم که روي صندلي چوبي لم داده بود، نزديکش شدم، همان طور که داشت خميازه مشمئز کننده‌اي مي‌کشيد سلام کردم


- بله، امري داشتيد


- آقا قسمت شکايات مردمي کجاست؟


- چه کار داري؟


- مي‌خوام موردي را گوش زد کنم


نيش خندي زد و سر تا پايم را چند باري سير کرد و زحمت چرخاندن زبان چند مثقالي را به خودش نداد و با انگشت انتهاي راهرو را نشان داد. به انتهاي راهرو رسيدم خبري از قسمت شکايات مردمي نبود. نيروي خدماتي را ديدم که مشغول تميز کردن راهرو بود از او پرسيدم و گفت بايد به طبقه بالا بروم. بالاخره پيدا کردم اما درب اتاق بسته بود و بعد از نيم ساعت انتظار مسئول محترم تشريفشان را آوردند. موضوع را مطرح کردم و بادي به غبغبه انداخت


- درسته کارت رو راه ننداختند ولي شما هم مقداري کارمندان ما رو درک کنيد اونها هم آدمند و طبيعيه اختيارشون رو از دست بدهند، حالا شما مورد را کتبي ذکر کنيد ان شاء ا.. که حل مي‌شه


- کي بيام جواب بگيرم؟


- زنگ بزن، معلوم نيست، بيکار نيستيم که بشينيم فقط به شکايات مردمي رسيدگي کنيم



*******************************



- آقا چقدر تقديم کنم؟


- صد تومن


- کرايه اين مسير 50 تومنه


- مي‌توني سوار تاکسي‌هايي بشي که 50 تومن مي‌گيرن


صد تومن دادم و شماره تاکسي را برداشتم، و با اداره نظارت بر تاکسي‌هاي تاکسيراني تماس گرفتم و شخص پشت خط شماره را گرفت و قرار شد نتيجه را گزارش بدهند و من هنوز مسير 50 توماني را صد تومان کرايه مي‌دهم و امروز که با خودم خلوت کرده بودم به اين نتيجه رسيدم که توقع بي‌خودي دارم و مسئولين بنده خدا چه گناهي کرده‌اند که گير من افتاده‌اند؛ پس من نيز رام مي‌شوم و از چيزي شکايت نمي‌کنم و سرم را مثل ... پايين بيندازم و در کار مسئولين عزيز و دلسوز نظام کارشکني نکنم و اگر سيستمي به نام بروکراسي در اين نظام ريش دوانده حتما اسلام به آن توصيه کرده و خدا و پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) از آن راضي هستند


نتيجه گيري:


گر خواهي خدا از تو گردد خشنود                                 تا تواني چاله در چاله درست کن




ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 5:36 ع] احضار روح !!!!
[30/2/1387- 10:48 ص] واقعا کار از اصلاح گذشته !!
[29/2/1387- 11:11 ص] قهرماني پرسپوليس، بهانه شادي
[14/2/1387- 1:31 ع] کار از اصلاح گذشته !!!
[9/2/1387- 9:32 ع] بي خداحافظي کجا !
[19/12/1386- 3:39 ع] اما و اگرها در دق الباب مساجد در شب اول ربيع الاول !!
[11/12/1386- 4:21 ع] من رأي مي‌ دهم !!!!
[12/10/1386- 2:43 ع] تو مي‏دوني انقلاب چه سالي بود؟
[16/8/1386- 10:37 ص] نمک خوردن و نمکدان شکستن روا نيست
[11/11/1385- 9:36 ص] بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل
[4/9/1385- 9:5 ص] مصاحبه با پرويز دريايي !!!!
[29/8/1385- 9:46 ص] مصاحبه با پري دريايي
[آرشيو شده ها]