براي خيلي از ما پيش آمده که در صفهاي مختلفي در نوبت بايستيم ولي مدت زماني است در کوشه گوشه شهرها صفهاي طويل توجه هر بيننده را به خود جلب ميکند.
تاريخچه ايستادن در صفهاي طويل به قرنهاي اخير برميگردد. در کشورهاي که اصل بر اصالت جمع و يا کمونيست و مارکسيسم بود اعطاي يارانهها به عموم مردم، پاي پديده جديدي به نام صف را با شکل امروزي را به اين عرصه حاکي باز کرد.
شايد بزرگترهاي ما در گذشته نه چندان دور با اين پديده بيشتر آشنا باشند؛ در بهبوهه انقلاب اسلامي همواره صفهاي نفت و بنزين قد و بالا طويلي را بر خود مي نگريست و اين پديده تقريبا تا پايان دهه 60 ادامه داشت و با شروع دهه 70 کمي رنگ باخت.
مدتي است در گوشه گوشه اين شهر، پديده صف گويي حيات دوباره يافته است؛ پس از سهميه بندي بنزين، ميزان تقاضا براي استفاده از سوخت ارزان قيمت CNGنسبت به گذشته به مراتب بيشتر شده که خود مهمترين دليل پيدايش صفهاي بعضا تا 2 کيلومتري بوده است. تنها راه برون رفت از اين صف،ايجاد جايگاههاي سوخت CNG است که دولت تنها به اعلام ايجاد بسنده کرده، از رويش آن خبري نيست.
با شروع فصل پاييز و سرما ميزان تقاضا براي شير يارانهاي نيز بسيار زياد شده است که شايد شما نيز صفهاي 300 تا 400 نفري را ديده باشيد. مهمترين دليل به وجود آمدن صف شير، تفاوت قيمت شير يارانهاي و آزاد است بدين صورت که شير آزاد 500 و از نوع يارانهاي آن 200 تومان است. اين مشکل نيز با يکسان سازي قيمت شير يارانهاي و آزاد قابل حل است.
لقب پيشکسوتترين و بادوامترين صف از آن صف نان است که در برخي مناطق ريشه در مصرف زياد مردم آن منطقه و در برخي ديگر به علت کمبود نانوايي است و جالب آن که اخيرا در شهرهاي بزرگ کمتر کسي توانسته مجوز ايجاد و ساخت نانوايي را به علت عدم اعطاي آرد سوبسيددار به نانواييهاي جديد کسب نمايد.
حيات طولاني صفهاي به مرور زمان مي تواند آبستن اتفاقات ناگواري چون هرج و مرج و درگيري چون اتفاق زمان سهميه بندي بنزين در جايگاههاي سوخت بنزين و CNGشود و بر مسئولان است هر چه سريعتر حتي براي يکبار در اين صفها به نوبت بايستند تا شايد دگر بار وقتي با اين صفها مواجه ميشويم بلافاصله نپرسيم: آقا اين صف چيه؟
خيلي خسته شده بودم، نفسهايم به شماره افتاده بود، از نيرو و قوت در چهار ستون پيکرم خبري نبود، از دور مردي با پيراهن آبي و کلاه سرمهاي رنگ را ديدم که روي صندلي چوبي لم داده بود، نزديکش شدم، همان طور که داشت خميازه مشمئز کنندهاي ميکشيد سلام کردم
- بله، امري داشتيد
- آقا قسمت شکايات مردمي کجاست؟
- چه کار داري؟
- ميخوام موردي را گوش زد کنم
نيش خندي زد و سر تا پايم را چند باري سير کرد و زحمت چرخاندن زبان چند مثقالي را به خودش نداد و با انگشت انتهاي راهرو را نشان داد. به انتهاي راهرو رسيدم خبري از قسمت شکايات مردمي نبود. نيروي خدماتي را ديدم که مشغول تميز کردن راهرو بود از او پرسيدم و گفت بايد به طبقه بالا بروم. بالاخره پيدا کردم اما درب اتاق بسته بود و بعد از نيم ساعت انتظار مسئول محترم تشريفشان را آوردند. موضوع را مطرح کردم و بادي به غبغبه انداخت
- درسته کارت رو راه ننداختند ولي شما هم مقداري کارمندان ما رو درک کنيد اونها هم آدمند و طبيعيه اختيارشون رو از دست بدهند، حالا شما مورد را کتبي ذکر کنيد ان شاء ا.. که حل ميشه
- کي بيام جواب بگيرم؟
- زنگ بزن، معلوم نيست، بيکار نيستيم که بشينيم فقط به شکايات مردمي رسيدگي کنيم
*******************************
- آقا چقدر تقديم کنم؟
- صد تومن
- کرايه اين مسير 50 تومنه
- ميتوني سوار تاکسيهايي بشي که 50 تومن ميگيرن
صد تومن دادم و شماره تاکسي را برداشتم، و با اداره نظارت بر تاکسيهاي تاکسيراني تماس گرفتم و شخص پشت خط شماره را گرفت و قرار شد نتيجه را گزارش بدهند و من هنوز مسير 50 توماني را صد تومان کرايه ميدهم و امروز که با خودم خلوت کرده بودم به اين نتيجه رسيدم که توقع بيخودي دارم و مسئولين بنده خدا چه گناهي کردهاند که گير من افتادهاند؛ پس من نيز رام ميشوم و از چيزي شکايت نميکنم و سرم را مثل ... پايين بيندازم و در کار مسئولين عزيز و دلسوز نظام کارشکني نکنم و اگر سيستمي به نام بروکراسي در اين نظام ريش دوانده حتما اسلام به آن توصيه کرده و خدا و پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) از آن راضي هستند
نتيجه گيري:
گر خواهي خدا از تو گردد خشنود تا تواني چاله در چاله درست کن
شب گذشته پس از مدتها و شايد براي اولين بار، حرکت فرخنده و خوشايندي در استان قم شکل گرفت که شايد زمينهايي براي برون رفت از فضاي بسته و گورستاني شهر قم باشد.
مراسم نکوداشت مرحوم دکتر قيصر امين پوربا عنوان « به سوگواري اين چشمهاي سرگردان» شب گذشته و با حضور شعرا و اهل علم و ادب و هنر دوستان در تالار قدس مدرسه عالي امام خميني (ره) برگزار گرديد.
در اين مراسم ياران و دوستان جناب قيصر در آن فضاي معنوي و روحاني به گرد هم جمع آمدند و ياد و خاطر اين عزيز تازه از دست رفته را زنده نگه داشتند.
در اين مراسم که حدود 500 نفر از همشهريان عزيز از آن استقبال کرده بودند پس از قرائت قرآن جهت شادي روح دکتر امينپور، استاد معزز و ارجمند حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاي حسيني ژرفا به ايراد سخن پرداختند و شعري را که همان روز به ياد قيصر سروده بودند براي حاضران خواند و ياد سه دوست شفيق از دست رفته مرحومان: قيصر امين پور، سلمان هراتي و سيد حسن حسيني را براي حاضرين زنده کرد.
در ادامه آقايان ولئيي و نادمي به شعر سرايي پرداختند و در پايان مراسم هم استاد ارجمند آقاي جواد محقق که در فقدان دوست و يار عزيزش سوگوار و سياه پوش بود از قيصر گفت، گفت که قيصر از معدود شهرستانيهاي بود که در راهاندازي حوزه هنري مشارکت داشت، گفت که انگيزه و شور و قيصر مثال نزدني بود و گفت و گفت.
اکران آخرين مصاحبه قيصر امين پور از ديگر برنامههاي اين نکوداشت بود و پايان بخش مراسم هم قرائت قرآن بود.
ختم قرآن و ختم 14 هزار صلوات دسته جمعي شايد جالبترين قسمت اين نکوداشت بود که در پايان مراسم برگههايي توزيع شد که مشخص مي کرد هر فرد چه مقدار براي اين ختم قرآن و ختم صلوات به روح بلند قيصر اهدا کند.
فرماندار قم آقاي قمي، رئيس شوراي اسلامي شهر قم حاج آقاي عرب، نماينده مردم قم در خانه ملت حجه الاسلام بنايي،حجه الاسلام جواد محدثي از شعراي حوزه و ... از حاضرين نسبتا سرشناس قم در اين نکوداشت بودند.
جهت شادي روح دکتر قيصر امين پور بخوانيد حمد و سوره و صلوات.
يا حق
چندي پيش عکسي از دختر دوستم انداختم که لذت بسياري از آن بردم. بي لطف نيست لذت آن را به شما نچشانم. باور کنيد صد در صد اتفاقي بود.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
اما شنيديد که مي گن قراره صفرهاي ريال را بردارند و پول ايران هم مثه پول عربا مثلا درهم بشه. يه شايعه است ولي اگه واقعيت داشته باشه مي گن ارزش پول ايران کمي بالاتر مي ره و اين باعث رشد و شکوفايي اقتصاد کمر شکسته ايران مي شه. شنيدم ولي مي گن اين کار باعث جذب سرمايه هاي پراکنده و روان موجود در دهکده جهاني به بازار ايران مي شه و حتي اگر اين اتفاق بيفته چند صد ميليارد دلار ايراني هاي خارج از کشور وارد گردونه اقتصاد مملکت خواهد شد. باورش سخته ولي اگه چنين اتفاقي بيفته اون موقع ايران 1400 ديدن داره. من مي مونم تا ببينم شما چي؟
پايين آمدن ارزش پول ملي و تبعات رواني و اقتصادي آن از جمله دلايل طراحان حذف 3 يا 4 صفر از واحد پول ملي است.
نکته جالب توجه اينجاست که طراحان اين طرح، از اعلام آن، حتي به ساير نمايندگان نيز خودداري کرده اند به طوري که حتي بسياري از اعضاي کميسيون اقتصادي مجلس نيز از وجود اين طرح، بي اطلاع هستند.
از آنجا که پيش بيني مي شود اين طرح واکنش هاي مثبت و منفي زيادي در پي داشته باشد، طراحان آن ترجيح مي دهند تا نهايي شدن طرح و بررسي تمام جوانب کار، از اعلام جزئيات آن خودداري کنند.
پيش از اين، کشورهايي مثل ترکيه که ارزش پول آنها به حدي پايين آمده بود که براي يک خريد معمولي نيز بايد ميليون ها واحد پولي رد و بدل مي شد، اقدام به حذف تعدادي از صفرها از واحد پولي خود کرده اند.
مدتي که وقت ندارم بنويسم و دليلش هم مشغله کاريه، مدتي که مي نوشتم واقعا برايم لذت بخش بود و از اين که دوستان ابراز محبت مي کردن و نظر مي دادن خوشحال بودم، آخه يه دنياي جديدي بود که تازه داشتم تجربش مي کردم و داشتم يه جورايي بهش عادت مي کردم اما اي دل غافل واسه همين چند خط نوشتن دچار مصيبت شدم.
وبلاگ دنياي زيبايه که فقط وقت مي خواد و حوصله، که من هيچ کدومش رو ندارم داع کنين سرم خلوت بشه تا پاي دل هم بشينيم.
سعي مي کنم شروع کنم. البته با اميد به خدا
شب عيد فطر با يه سري از آشناها و فاميل دورهم نشسته بوديم و بحث نقد سريال هاي ماه رمضان داغ بود و هر کس از ديد کارشناسانه خودش اين سريال ها رو نقد مي کرد، جاتون خالي، بعيد مي دونم تا به حال صدا و سيما چنين نقد جدي شده بود. اول نقد شبکه يک بود، يکي نمايش سير و سلوک خليل رو هنرمندانه توصيف مي کرد ديگري عدم ديالوگاي قوي واسه سيد خليل رو يکي از عمده ضعف هاي صاحبدلان مي دونست. يکي انتخاب بازيگران رو پيش پا افتاده و سطحي مي دونست ديگري معتقد بود: نه بابا، اتفاقاً خيلي حرفه اي بودن به خصوص آق شاهين!
بعد از يه ربع ساعتي زديم شبکه دو، آخرين گناه نزديک بود به آخرين نقد تبديل بشه؛ اين چشم برزخييم چقدر خاطر خواه و کارشناس داره، يکي از بزرگتراي جمع با لحن خيلي شاکيانه گفت: اگه دستم به کارگردان برسه خودم خفه اش مي کنم،دينمون رو از سر راه نياورديم که اين مرتيکه به اين راحتي به بازي مي گيره، چشم برزخي از مظاهر و شعائر اسلامه و بزرگان زيادي اين عنايت بهشون شده ولي اين بابا با اين کارش به همه اين برزگون اهانت کرده... ؛ از اون طرف يه بنده خدايي که چند کلاس سواد داره شروع کرد به تشريح تاکتيکاي فيلم نامه نويسي و معرفي ژانراي مختلف و از اين که: بابا اين بنده خدا فرهاد رو يه آدم مثبت و خدايي نشون داد که استاد اکرمي که خودش يه بزرگمرد و يه آدم خدايي هم بوده اون رو تاييد کرده و پيوند چشم يه بهونه بود... ؛ خلاصه داشت بحث استقلال پرسپوليسي مي شد که کميته انضباطي (يکي از مو سپيد کرده ها) با يه صلوات به بحث فيصله داد.
بعد از صرف ميوه و شيريني و دوتا استکان چايي بحث فرج کشيده شد وسط؛ همون آقا باسواده موضوع فيلم رو بچه گول زني دونست و همچين با لحن آدم حسابيا گفت: آخا کجا به اين راحتي مي شه پول بالا کشيد و بعدش هم به اين راحتي نفس کشيد که در همين حين يکي از گوشه داد زد: بچه 10 ميليون پول منو خوردن و يه پارچ آبم روش؛ تموم کن اين بحثاي حرفا! وقتي درست تموم شد و رفتي توي جامعه اون موقع مي فهمي، ولي خوب بعضيها هم از بازي خوب بازيگران سريال حسابي ذوق زده شده بودن که فکر کنم اگه اونا رو توي کوچه خيابون ببينن بلافاصله يه مشت ماچ و بوسه تقديمشون کنن.
اما نوبت به بوي خوش زندگي که رسيد همصدا معتقد بودن که يه فيلم الکي و بي خود بود و وقت مردم تلف کردن؛ توي اين وسط فقط پويا اميني بود که نهايت استفاده رو برد چون همه از بازي مصنوعي و ضعيفش حسابي شاکي بودن و چندتايي ليچار بارش کردن.
براي خود من جالبه اين همه فيلم ساخته مي شه و اين همه مخ به سر کار برده مي شه تا بشينن نقد کنن اما تا حالا کسي پيدا نشده بگه خوب الان اين فيلم که تموم شد بعدش چي مي شه؟ (البته منظور بيشتر حول موضوعات گيشه اي و عاشقانه است)
نظر شما چيه؟ خوشحال مي شم نظرت رو بدونم .......
«بابايي سلام»
هنوز داري درد مي کشي، هنوز داري آمپولاي حساسيتت رومي زني، مگه دکتر نگفت که اين آمپولا استخوناتو پوک مي کنه، تو رو به خدا ديگه نزن، دوست ندارم صداي شکسته شدن استخوناتو تو اين چند ساله ببينم، راستي از اون 100 تا ترکشي ( بيش تر از اين حرفاست، واسه رنديش گفتم صدتا) که توي بدنتن چه خبر؟ شنيدم جا خوش کردن و قصد ندارن حالا حالاها بيرون بيان، هنوز اون 3، 4 تا ترکشي که کنار رگاي عصبي بودن سرجاشونن، هنوز اذيتت مي کنن و نمي ذارن شبا مثه بقيه آدما ساعت 10 يا 11 بخوابي، من که مي دونم بعد از اين که سر داداش و آبجي داد مي زني و سر يه موضوع الکي سريع عصباني مي شي تندي پشيمون مي شي و از خدا طلب شهادت مي کني، بابا من که مي دونم اينا به خاطر داروايي که مصرف مي کني، ميگن اعصاب رو داغون مي کنه ولي خوب چيکار کني، نخوري که از زور درد نمي توني بري واسه زن و بچه ات يه لقمه نون در بياري و با عزت زندگي کني، بعدش هم قسطاتت کي مي ده، مامان مي گفت حداقل 4 سال طول مي کشه تا قسطامون تموم بشه.

آخه بابا چرا؟ چرا رفتي جبهه؟ رفتي به خاطر خدا؟ رفتي که از کشور دفاع کني؟ خاک ميهنت رو ناموست مي دونستي؟ داداشت و رفيقات رفتن، تو هم مي خواستي مثه اونا پرواز کني؟ به چه قيمت؟ يه نگاهي به دور و ورت بنداز، پست و مقاما رو کساي ديگه گرفتن و شما پله ترقي اونا شدين و يا جووناي ژيگول و ولگرد رو مي بيني؟ تو و امثال تو از ديد اونا يه مش جوون احساسي دهه شصتي هستين که دنياي اونا رو خراب کردين، آخه چرا؟ کسي ديگه شما رو دوست نداره، حتي مسئولين، يادت رفيقتو که رفته بود به خاطر عوارض جبهه درصد جانبازيش رو زياد کن 10 درصد ازش کم کرده بودن. راه به راه منت سرتون مي ذارن که آره فلان تسهيلات براي جانبازان گذاشتيم، خلاصه بايد قدر شماها که ثمره و جگرگوشه اين انقلاب رو هستين رو دونست، وقتي مي ري سراغش مي گن، بابا چه خبر، چقدر عجله دارين،چند ماه ديگه تازه دستور العملش مي ياد.
راستي بابا، چند روز پيش يکي رو توي تاکسي ديدم مثه تو شيميايي بود و به خاطر تغيير فصل حالش خيلي خراب بود، بنده خدا عوارض شيميايي يه دفعه اي معلوم شده بودن و کف دستاش چاکاي خيلي عميقي شده بود. واسه اين که داروهاش به خاطر پلمپ شدن ناصر خسرو ديگه گير نمي ياد حسابي شاکي بود، مي گفت بنياد گفته چند ماه ديگه نوبتت مي شه بري کميسيون و چند ماه ديگش جواب مي ياد و بعدش هم مي توني بيايي از تسهيلات استفاده کني. با آه و ناله ادامه داد: آخه من تا 4 يا 5 ماه ديگه از کجاي بيارم داروهاي گرون قيمت و کمياب رو بخرم و يا اصلا تا اون موقع من زنده مي مونم. شروع کرد به گريه کردن و يه کم جلوترش هم پياده شد.

آره بابا، تو به خاطر خدا و به خاطر دفاع از ناموست که خاک ميهنته رفتي ولي خدا وکيلي چند درصد حقت رو تا حالا دادن؟ تعارف نکن 20 درصد ناقابل، اصلا بيا يادگارياي جبهه که هنوز باهاتن رو بشمريم 1- پاره گي معده و روده 2- شکسته شدن دنده هاي پهلوي و جوش خوردن توي گوشت بدنت 3- شيميايي 4- بيش از 100 تا ترکش قد و نيم قد توي بدنت 5- موج گرفتگي بر اثر انفجار 6- پاره شدن پرده گوش بر اثر انفجار و چند تا عوارض ديگه که توي همين چند ساله رو مي شن. بابا من اين نظام رو دوست دارم اما بيش تر از اون تو رو دوست دارم پس حق دارم اگه شاکي باشم.
چند روز پيش که خونه يکي از آشناهامون رفته بوديم از سر بيکاري با بچه آشنامون سر صحبت رو باز کردم و از کارايي که توي تابستون کرده بود پرسيدم، شروع کرد از مهارتاش گفتن، ازش پرسيدم به کدومش علاقه داري با لهن جالبي گفت هيچ کدوم، پرسيدم چرا؟ گفت به زور بابام رفتم و مي دونم يه ماه ديگه هر چي توي تابستون ياد گرفتم فراموشم مي شه دوست داشتم برم طراحي اما بابام گفت از اين کارا خوشم نمي ياد؛ واقعا چقدر جالبه هي خودمون رو به اين ور اون ور مي زنيم تا بچه مون خوشبخت بشه و چيزي کم نداشته و با دست پر به سراغ آينده اش بره اما بچه از اين تلاش هيچ سودي نبره و به قول خودموني: همه اش باد هوا بشه.
خيلي از ما با واژه لذت بخش و دلرباي اوقات فراغت آشناييم و تا اسم آومدنش مياد لب از لبام غنچه مي شه و شروع به شمردن رسيدنش مي کنيم، اما حيف و صد حيف که اين اوقات يا با توقعات بي جا و بي ربط والدين يا بي برنامه گي از پيش از تعيين شده!!!! مسئولين ذي ربط به بطالت سير مي شه؛ حالا چرا توقع بي جا و بي برنامه گي، کافي يه نگاهي به خودمون يا اطرافيانمون بکنيم تا حساب کار دستم بياد، والدين با اين فکر که بچه شون توي جامعه آينده حرقي واسه گفتن داشته باشه و از بقيه کم نياره، اونو به مهارتاي مختلفي مثه: دست به آچار بودن، مثه علي دايي خوب کله زدن، عينهو بتهوون نواختم و با پيکاسو آشنا بودن، ماکروسافت رو هک کردن و مثه مجيد مجيدي به رنگ خدا ساختن و ... تجهيز مي کنن، از بي برنامه گي مسئولين هم نياز به گفتن نيست؛ رنگ رخسار نشان از سر درون داره، هر سال دم دماي تابستون يه عده دور هم جمع مي شن و واسه اين که جوون و نووجون از ميوه زهر ماري تهاجم فرهنگي!!!!! نکنه و بزهکار و متعاد نشه تصميم مي گيرن تا دوره هاي تابستوني برگزار کنن و توي اون هر چي گفتن زياد مهم نيست اصل اينه که اوقات فراغت جوون و نووجون به هدر ندره.

يه نگاهي به اطافتون بندازين، متاسفانه هر روز داره به آمار الافا و ولگرداي خيابوني اضافه مي شه، خوب به تبع، به دنبالش تهاجم فرهنگي و بزهکاري و اعتياد هم مي ياد ديگه، فکر مي کنين چرا اين جوري مي شه، نظرتون با يه مرور چيه، سايه روشن را به عنوان يه نوجوون سرتاپا از استعداد در نظر بگيرين، امتحاناتش تموم شده و تابستون رسيده، باباش واسه اين که بچه اش هرزه نشه و توي آينده آدم موفقي واسه خودش باشه بدون اين که از سايه روشن علاقه سنجي کنه اونو توي کلاساي کامپيوتر، زبان، کاراته ثبت نام مي کنه اما نمي دونه که سايه روشن به وبلاگ نويسي علاقه داره، خوب طبيعيه که سايه روشن بعد از مدتي از اين کلاسا دلزده مي شه و تموم زحمتاي باباي دلسوز باد هوا مي شه، آخرش هم سايه روشن که ديگه کلاس نمي ره يواشکي مي ره توي کوچه و با بچه هاب بد بد مي گرده و هرزه مي شه، مسئولين هم که باز کردن تکليف از سرشون چند تا دوره کليشه اي مي ذارن هم نمي تونن فکري به حال سايه روشن بکنن و متاسفانه اگه يه جوون و نووجون تونست خودش رو حفظ کنه و مقاومت کنه که هيچ و گرنه مي شه همون الافايي
که توي خيابونا مي بينيم.

فکر مي کنم مرور کردن برنامه هاي جوون و نووجونا که شايد خودمون هم جزء شون باشيم بد نيست: صبح اول وقت ساعت 10 بعد از بيدار شدن تلويزيون روشن مي کنيم و بعد از اين کانال و اون کانال کردن يه فيلم سينمايي مي بينيم، بعد از اون يه کم به موسيقي پاپ گوش مي کنيم يه چندتا سريال مي بينيم و يه 2 ساعتي با بچه ها گل کوچيک بازي مي کنيم و يه فوتبال هم از شبکه سه مي بينيم و آخر شب هم مي ريم اينترنت و چت و دانلود کردن آهنگاي جديد.

باور کنيد ما مشکل تهاجم فرهنگي نداريم ما مشکل برنامه ريزي واسه بچه هامون و جوونا و نووجونا داريم، دشمن نگاه مي کنه و علاقه سنجي و نياز سنجي مي کنه بعد با برنامه هاي مختلف به فکر تخريب ارزشا مي افته، اوقات فراغت فرصتي واسه آدمه که به برنامه هايي که توي وقت معمول سال وقت انجامش رو نداره برسه و يه مقداري درون عرفاني- ديني هم که بهش بديم کار درسته، اما نه اين اوقات فراغتي که امسالش تموم شد، خلاصه چشمون آب نمي خوره سال ديگه اوقات فراغت توپ ببينيم ولي دعا مي کنيم که اوقات فراغات اين جوونا و نووجونا عاقبت به خير بشه
هر سال که شب قدر و ماه رمضان که تموم مي شه تازه يادمون مي ياد که اي بابا ماه مبارک هم تموم شد و تازه فکر جبران مي افتيم که ديره، واسه سال بعد برنامه مي ريزيم که اگه خدا بخواد جبران کنيم و به فيض اکمل برسيم و باز هم همون جريان سال پيش. نمي خوام از شب قدر و فضيلت ماه رمضان بگم و بشه کليشه اي (قصد اهانت و جسارت به دوستاني که به وظيفه ديني و عقلي و عرفيشون عمل کرده ان ندارم، چون هر که وظيفه خودش رو توي يه کاري مي دونه که بدبختانه اين توفيقا نصيب من نمي شه) واقع امر از اين قراره که شب قدري که داشتم آماده مي شدم برم مسجد محل و يه جرعه اي از طعم دلچسب و گواراي راز و نياز و شب زنده داري رو به خورد روح هک شده ام بدم. اين وجدان خبيث کنترل تلويزيون رو به دستم داد و من زدم کانال يک، مراسم احياء يکي از هزاران مراسم شب قدر رو پخش مي کرد و مداح در حال روضه خواني و مديحه سرايي بود و حق و الانصاف زيبا هم مي خواند، براي لحظاتي هدفم رو فراموش کردم و بي اختيار نشستم پاي برنامه هاي رسانه ملي و واسه خودم رفتم توي حس، يهو به خودم اومدم که اي بابا سايه روشن! تو که مي خواستي بري مسجد محل و جرعه اي از عبادت بنوشي، پس چي شد، تو که پات پاي تلويزيون بند شده و اين جور که بوش مي ياد قصد نداري بري مسجد. خلاصه من که خراب وجدان (البته از نوع خيرش) از جام بلند شدم و رفتم مسجد و جاتون خالي حسابي نوشيدم (خدا ببخش، ريا شد).

هر چند ريا شد ولي مقدمه خوبي واسه شروع بود، شب قدر سنتي و مدرنيته، وقتي به اون لحظه که غرق برنامه هاي خوب رسانه ملي شدم کم مونده بي خيال مسجد که در باب شب زنده داري توي مسجد شفارشات اکيدي شده و در کل جزء گرانبهاترين ارزشاي ما مسلموناست بشم. برنامه هاي شبکه سيما در اين شباي عزيز عاليه اما اين که اين برنامه ها با هدف چي و براي کي پخش مي شه جاي تامله؛ تا اونجا که مي دونيم برنامه هاي عزاداري که از تلويزيون پخش مي شه بيشتر براي اون آدمايي که يا خداي نکرده روي تخت بيمارستانا گير افتاده ان ( جاي داره واسه شفاي همه مريضا توي اين شباي عزيز دعا کنيم) يا مجبورن به خاطر شيفت کاري و در آوردن يه لقمه نون کار کنن يا سالمندان توي آسايشگاه سالمندان، حالا واسه يه جوون يا يه آدم ديگه که هيچ کدوم از موارد بالا شامل حالش نمي شه محل اعراب داره که چرا مراسم رو از رسانه ملي پي گيري بکنه و قيد عبادت توي مسجد رو بزنه؟

رسانه ملي و ديگر امکانات زاده دست بشر، ناخودآگاه قدم در مسيري گذاشتن که انتهاي اون به مکانيکي شدن زندگيا ختم مي شه و باعث فاصله افتادن ميون آدما و دور شدن از ارزشاست. تماشاي برنامه هاي ويژه شب قدر از تلويزيون يکي از هزاران موارديه که ميون آدما و ارزشا فاصله مي ندازه.
سعي کردم مختصر و مفيد باشه و گرنه واسه گفتن اين موارد و مشکلات يک کتاب قطورم کمه.
خيلي وقت ها که به مشکلات زندگي برمي خوريم و از سر نداري حاضري دست به هر دعايي بردادريم اول از همه از خدا مي خواهيم که يه گوني پر از پول بفرسته تا بلکه بتونيم گره از مشکلاتمون باز کنيم، اما فکر مي کنين تموم مشکلات با يه گوني پر از پول قابل حله، والله از اين چرخ گردون بعيد مي دونم بذاره يه نفس راحت بکشيم.

چند روز پيش يکي از آشنايانمون که دارايي و مايملک فراواني داشت (البته مي گن از راه حلال به دست آورده) و از هر مسيري که مي گذشت همه واسه اش دولا راست مي شدن و حاج آقا حاج آقا مي کردن و به قول ما فقير بيچاره ها پولش از پارو بالا مي رفت دار فاني رو وداع گفت و به ديار حق شتافت، مردن آدما يه خبر معموليه و چه بسيار هر روز اعلاميه هاي فوت دوست و آشنا و همسايه رو روي در و ديوار مي بينيم اما تويي که دوست داري مثه من خدا از آسمون يه گوني پر از پپول واسه ات بفرسته ادامه رو بخون که نوشتن امروزم از براي اونه: شنيدم بلافاصله پس از فوت بچه هاي اون مرحوم با چوب و چماق و ديگر تجهيزات جنگي به جون هم افتادن تا بتونن دنگ بيشتري را صاحب بشن. ياد مطلب مگس هاي طلايي وبلاگ کلرجي من افتادم، واقعا واسه کسب ماديات دنيايي هيچ فرقي با حيوونات نداريم و فقط فکر دريدن هم ديگه هستيم دوست عزيز اين عاقبت بشر، باور کنين بچه هاش آرزو مي کردن اين بميره تا به ارثشون برسن. البته آدم خوبي بود و چندتا مسجد و مدرسه هم ساخته و در کل آدم دست به خيري هم بوده ولي دنيا وفا نداره، پول خوشبختي نمي ياره، خيلي هنر کنيم آخر عاقبتمون مثه اين بنده خدا بشه که حداقل توشه و خيراتي واسه آخرتمون بذاريم.

اما در مقابل سال پيش بابا بزرگم که يه آدم معمولي و از قشر متوسط رو به پايين بود فوت کرد، خدا مي دونه يه شهر عزادار شدن، واسه اين که اولا آدم دست به خير بودي و خودش رو مشغول معاملات و معادلات دنيايي نمي کرد و ثانياً موذن شهر بود و در کل همه جزء خوبي از اون چيزي نديده بودن.
حالا خودت قضاوت کن. کدوم ارزشمنده....
بالرب القدر
در دل هوس پرواز دارم و ديگر نمي خواهم در اين قيد و بند اين خاک باشم. دوست دارم زنجيرهاي نکبت بار اين کره خاکي را از پايم باز کنم و بال هايم را بگشايم و به کوه قاف دل پرواز کنم. بارها کمر به همت پرواز بستم و هر بار عضوي از اين لاشه مادي پسند مرا از پرواز واداشت و هر بار عضوي از بدنم شکست.

بار پرودگار! اي مهربان تر از مادر به آدمي و اي دلسوز تر از پدر به من و اي وفادارتر از همسر به اين بنده رانده شده از درگاه عبوديت، اذن پروازم ده و مرا در اين گرداب متعفن رها مساز و که دگر ناي ندارم و ادامه دادن در من رو به خشکيدن.
بار الها ! مي دانم راهي که مصطفلي ختمي مرتبت از تو براي من هديه آورد را به بي راهه رفتم، به فريادم رس که در اين بي راهه دگر هيچ اثري از انوار درگاه الهي نمي بينم.
بار کريما ! نيک دانم که در کتاب منزل، در معجزه محمد نبي (ص) مرا از شر شيطان رجيم، آن راندهِ قسم خوردهِ مکبرِ زدرگاه امن ايزد بر حذر داشتي، من فريب خورده ام ولي اکنون به اميد تبصره توبه تو گريانم و اميدوار تا مرا از اين زندان تارک روح که تنها پنجره اميدبخشش لطف و رحمت توست، نجاتم دهي.

بار ايزدا ! قبول دارم که ريا کرده ام، با غيبت گوشت برادر مومن خود را به دندان کشيده ام، مراقبت از چشمان هوس باز نکرده ام، آتش دروغ گويي را در درون خود افروختم، احترام والدينم را نيک نگه نداشته ام ولي از رحمانيت و مهرباني تو بسيار شنيده ام و حال مي خواهم پرواز کنم، تو را رحيم و رحمان و کريم و مستجيب دعوات و معين الضعفاء مي خوانند به اين اسماء عظمات قسمت مي دهم به چهارده گوهرت، اذن پرواز ده.
ندا آمد اي بنده من، در دعا و توبه به روي هيچ بنده اي بسته نيست و همه مي توانند پرواز کنند کافي است کمال استفاده را از شب قدر ببري آن موقع بار دگر امتحان کن و ببين مي تواني پرواز کني.

شب هاي قدر فراموشم نکنيد عجيب براي پرواز ملتمس دعام.
يا حق
شده تا حالا واسه گرفتن نون يک تا دو ساعت توي صف بايستيد تا نوبتتون بشه و توي حين همين ايستادن آدماي مختلفي رو ببينيد که پنج تا پنج تا، ده تا ده تا نون بگيرن و بعد نونا رو بدون خنک کردن روي هم بذارن و هر چي زودتر از اون نونوايي بزنند بيرون. اين مقدمه شروع صحبت و درد دليه که امروز دارم...........

بعضي وقت ها همين طور که توي خونه نشستين و توي چرت هستين يه دفعه يکي با صداي نتراشيده داد مي زنه:نون خشکيه، نون خشکه مي خريييييم... و بعد شما بلند مي شين و هرچي نون توي خونه دارين رو توي يه کيسه مي ريزين و بهش مي فروشي تا حداقل دشت امروزش رو کرده باشه و از اين کوچه بره.
حالا فکر مي کنين چطوري مي شه اون نونايي که اون روز توي اون صف واسه خريدنش يه يکي دو ساعتي معطل شدي و اتفاقاً خيلي هم تازه بود رو بايد به نون خشکي بفروشي. مسلمه، وقتي نون رو همين طوري چند تا چند تا روي هم مي ذاريم و بدون اين که خنک بشه فکر فرار هستيم بيات مي شه و بعد از يه وعده غذايي ديگه قابل خوردن نيست. از قديم شنيده ايم که مي گوين نون برکت سفره است و نبايد به نون بي احترامي بشه (البته در مو سپد کرده ها کاملا قابل رويته) اما چي شده که انقدر نسبت به اين برکت بي تفاوت شده ايم، کافيه يه سري به آمار بزنين بيش از 30 درصد از نونايي که نونواها مي پزنند به صورت ضايعات هدر مي رن يعني چيزي نزديک به 660 ميليارد تومن!!!!!!!!!!!!!1


فکر مي کنين اين همه سرمايه چرا هدر مي ره، به نظر من خود اين يارانه نوني که دولت مي ده مهمترين عامله، چرا که وقتي نون به راحتي سر سفره مردم مي ياد کسي قدر اون رو نمي دونه و خيلي راحت با دور ريختنش کنار مي يان. عامل بعدي کيفيت پخت پايين نونوايي هاست هر چه کيفيت پخت بهتر باشه به تبع اون کيفيت و دوام نون هم بيشتر مي شه پس دور ريزش هم کم مي شه، مورد بعدي کيفيت پايين خود آردهاست کافيه يه سري به نونوايي هاي با آرد آزاد بزنين اون موقع فرق آرد و کيفيت رومي فهمين و در ضمن خود جوش شيرين هم دليل ديگه اي براي پايين آمدن کيفيت نونه، و مهمترين عامل قيمت بالاي خريد نون خشکه توسط نون خشکي هاست آخه اگه اونا نون رو ارزون بخرن مردم فکر بازگشت درصدي از پولي که بابت خريد نون خرج کردن نمي افتن و دوري ريزي نون کمتر مي شه
ولي انصافا از همه اين حرفا که بگذريم هيچي نون سنتي نمي شه. کافيه يه تکه نون سنتي و محلي بذران جلوم مطمئن باشين ظرف چند ثانيه اثري از اون نمي بينيد شما چي.... بفرماييد

اما بد نيست يه خاطره از مامانِ مامان بزرگم تعريف کنم که بي ربط با اين ماجرا نيست. مي گفت يه روزي يکي از زن هاي همسايه که خيلي هم اهل اسراف بودن يه گوني بزرگ نون خشک واسه مصرف
آورد و وقتي به نوناي توي گوني نگاه کردم ديدم هنوز اين نونا قابل استفاده است، نونا رو يه گوشه اي از حيات مي ذراه و پيش خودم مي گه باشه اگه يه مستحق پيدا بشه نونا رو بهش مي دم. ازقضا قحطي مي ياد (اين جريان مربوط به اشغال ايران در زمان جنگ جهانيي دوم توسط انگليس و روسيه است) و اون خونواده محتاج شدن، يه روز همون زن همسايه با گريه اومد دم در مي ناليد و درخواست کمک مي کرد و مي گفت داريم از گرسنگي مي ميريم، مامان مامان بزرگم اول نصيحتش مي کنه و بعد مي ره يه گوني نون خشک واسه اش مي ياره مي گه: اين همون گوني که چند وقت پيش واسه خوراک
آوردي. ظاهرا بعد از اون ماجرا اون خونواده بيشتر قدر نعمات خدا رو مي دونن و از اون ور پشت بوم مي افتند و تبديل به يه آدم خسيس و بسيار صرفه جو مي شوند.
کافيه يه روز نون رو ازمون بگيرن خدا مي دونه اشک هممون در مي ياد و فکر مي کنم بهترين راه هم همينه. نظر شما چيه دوست عزيز...........
عزت زياد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[30/2/1387- 10:48 ص] واقعا کار از اصلاح گذشته !!
[29/2/1387- 11:11 ص] قهرماني پرسپوليس، بهانه شادي
[14/2/1387- 1:31 ع] کار از اصلاح گذشته !!!
[9/2/1387- 9:32 ع] بي خداحافظي کجا !
[19/12/1386- 3:39 ع] اما و اگرها در دق الباب مساجد در شب اول ربيع الاول !!
[11/12/1386- 4:21 ع] من رأي مي دهم !!!!
[12/10/1386- 2:43 ع] تو ميدوني انقلاب چه سالي بود؟
[16/8/1386- 10:37 ص] نمک خوردن و نمکدان شکستن روا نيست
[11/11/1385- 9:36 ص] بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل
[4/9/1385- 9:5 ص] مصاحبه با پرويز دريايي !!!!
[29/8/1385- 9:46 ص] مصاحبه با پري دريايي
[آرشيو شده ها]























.jpg)













