<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سايه روشن</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " سايه روشن "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 05:31:55 GMT</lastBuildDate>
<author>سكوت سايه ها</author>
<item>
<title>واقعا کار از اصلاح گذشته !!</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/515382.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب گذشته از رسانه ملي برنامه‌اي در خصوص مزاحمت‌هاي خياباني براي خانم‌هاي جوان پخش شد که سردار رادان مهمان آن و امير حسين مدرس مجري آن بود. مستندي از مزاحمت‌هاي خياباني پخش شد که در آن خانم جواني با هماهنگي قبلي کنار خيابان منتظر تاکسي مي‌ايستاد و بيمارهاي اجتماعي ماشين سوار براي ايشان ايجاد مزاحمت مي‌کردند و چند متر جلوتر خبرنگاري جلوي ماشين‌هاي مزبور را مي‌گرفت و علت مزاحمت را سوال مي‌کرد.&lt;br&gt;راهکارها و اقداماتي در آن برنامه از جانب سردار رادان و مجري برنامه ذکر شد اما من نيز نسخه‌اي تجويز مي‌کنم:&lt;br&gt;اين که فکر اصلاح جامعه باشيم محال ممکن است و تنها راه معقول حفظ وضعيت موجود و برخورد قاطع با متخلفان همانند طرح‌هاي پليس راهنمايي و رانندگي است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 10:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=515382</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/515382.htm</guid>
</item>

<item>
<title>قهرماني پرسپوليس، بهانه شادي</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/514273.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اتفاقات ديروز کمتر کسي بي‌خبر است. قطعا شادي هواداران پرسپوليس پس از قهرماني تيم محبوب‌شان در کوي و برزن نگاه شما را متوجه خودش کرده، شادي‌هايي که بعضا شمار چشمان شما را از مرز 4 و 6 گذرانده است.&lt;br&gt;هميشه اين سوال در ذهن من با علامت ؟؟؟ روبرو بوده و تا به امروز جوابي نگرفته: با وجود اين همه اعياد و ميلاد ائمه اطهار (ع) چرا مسئولين امر در وزرات‌خانه‌هاي فرهنگ و ارشاد اسلامي و کشور ترتيبي براي برگزاري جشن ملي و اسلامي اتخاذ نمي‌کنند؟ اعيادي که مسئولين کشورهاي ديگر حاضر به خريد امتياز آن هستند اما ما در ايران ... !! قصد بي‌احترامي به ايام جانگداز رحلت و شهادت معصومين اطهار (ع) ندارم اما مرده پرستي ما ايرانيان زيانزد عام و خاص است، سالي 365 بار سر مبارک امام حسين (ع) و ياران جليل القدرش را بر سر نيزه‌ها مي‌بريم و دهه، دهه مراسم سوگواري و عزاداري برگزار مي‌کنيم اما نوبت به شادي معقول که مي‌رسد: اين شادي‌ها در دين مذموم است.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://r.rahan.googlepages.com/47_8702281663_L600.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين که طرفداران تيم پرسپوليس تا پاسي از شب در خيابان‌هايي، نه تنها ترافيك بسيار سنگيني را به وجود مي‌آورند بلكه با كف زدن و سوت و بوق‌زدن‌هاي ممتد و سردادن شعارهايي در حمايت از تيم‌شان بعضا از مردم سلب آسايش مي‌کنند گوياي اين امر است که مردم به خصوص جوانان به دنبال بهانه‌اي هستند تا مقداري از هيجانات دروني را تبديل به هيجانات بيروني کنند. حال تنها به تماشا نشسته‌ايم و در برخي مواقع نقش عامل بازدارنده را به نحو احسن بازي مي‌کنيم و کم کاري هم به خودمان راه نمي‌دهيم.&lt;br&gt;از شادي پرسپوليس‌ها من نيز دل شادم، استقلالي‌ها هم دل شادند چرا که همه به دنبال بهانه‌ايم، بهانه‌اي که فرق نمي‌کند که تيم ملي باشد، پرسپوليس يا استقلال باشد و يا شموشک نوشهر.&lt;br&gt;اگر بخواهم مقداري بحث را علمي کنم مي توانم اين گونه ادامه بدهم: تنها راه برون رفت، جدي گرفتن و تدارک مراسم و جشن‌هاي باشکوه به مناسبت اعياد و ميلاد ائمه اطهار (ع) است،اعياد و ميلادهايي که مي‌تواند نويد بخش تخليه انرژي زائد جواناني باشد که مکان تخليه انرژي‌هاي مضاعف را کوي و برزن به هر بهانه‌اي مي‌دانند.&lt;br&gt;قهرماني پرسپوليس را به هوادارن اين باشگاه شادباش مي‌گويم و آرزويم سربلندي اين تيم در قله آسياست. &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 350px; height: 245px;&quot; src=&quot;http://r.rahan.googlepages.com/1_8702281674_L600.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 11:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=514273</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/514273.htm</guid>
</item>

<item>
<title>كار از اصلاح گذشته !!!</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/493947.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;چند استيشن پليس كنار هم، نگاه دنباله دار عابرين را به همراه داشت. از جمع افسران،‌ خانمي جدا شد و دخترك عابر را به گوشه پياده رو راهنمايي كرد،‌ لحظاتي بعد، دخترك موهاي بيرون زده ‌اش را مقداري پوشاند. &lt;br&gt;ثانيه هايي از دور شدنشان نمي گذشت كه موهاي دخترك، آرام و بي صدا دوباره‌از زير روسري قرمز روان شد و اين بار افسر ِ خانم، دختر ديگري را صدا زد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 351px; height: 242px;&quot; src=&quot;http://www.baztab.com/tmp/upload/15801.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 13:31:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=493947</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/493947.htm</guid>
</item>

<item>
<title>بي خداحافظي كجا !</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/489339.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;روز رفتنت را رفيق، در يادم هست&lt;img src=&quot;http://firoozeh.mag1.googlepages.com/c_asadi001x.jpg&quot; alt=&quot;براي شادي روح محمدرضا اسدي صلوات&quot; align=&quot;left&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;صداي خنده خداحافظي‌ات را اي دوست، در خاطرم&amp;nbsp; هست&lt;br&gt;نه ابن‌كه رفتن تو برايم خاطره باشد&lt;br&gt;لحظه لحظه رفاقتمان را يادم هست&lt;br&gt;چه زود خاطره‌هايمان، شد قاب زينت شده به روبان عزا &lt;br&gt;چه دير فهميديم فكر تو خالي از اين دنياست&lt;br&gt;آمده بوديم تا، كمر همت را ببنديم محكم &lt;br&gt;ليك، تو رفتي و گره‌ها شد باز&lt;br&gt;محمدرضا، پسرت امير حسين تنهاست&lt;br&gt;صبا بي پدر است و مادرش گريان &lt;br&gt;كاش بودي و سايه تو &lt;br&gt;بر سر امير و صبا بود سال‌ها&lt;br&gt;&lt;br&gt;محمدرضا اسدي از دوستان عزيز و صميمي‌ام در اثر سانحه رانندگي دارفاني را وداع گفت. به همسر و فرزندان و پدر و مادرش تسليت عرض مي كنم&lt;br&gt;روحش شاد، يادش گرامي. &lt;br&gt;حمدي ختم نما&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 21:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=489339</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/489339.htm</guid>
</item>

<item>
<title>اما و اگرها در دق الباب مساجد در شب اول ربيع الاول !!</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/437955.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب گذشته توفيق نصيبم شد و به زيارت حرم حضرت معصومه (س) مشرف شدم، از آنجا كه از نيمه شب گذشته بود در راه بازگشت مردم را دسته دسته مي‌ديدم كه درب‌ مساجد را 7 مرتبه مي‌كوبند تا حاجاتشان از سوي حضرت حق مستجاب شود. اشتياق و انگيزه زياد مردم در كوبيدن درب مساجد مرا به تعجب واداشت. اين سوال در ذهنم قلقله مي‌كرد كه مگر كوبيدن درب مساجد مراد دهنده است كه خيل مومنان و مومنات در كوبيدن آن از يك ديگر پيش مي‌گيرند و از سر و كول هم بالا مي‌روند؟&lt;br&gt;از صبح تا اين لحظه كه دارم اين post را مي‌گذارم پي جواب و ادله اين سوال بودم اما تا اين لحظه سند محكمي دال بر گواه اين عمل نيافتم و بالعكس در ذم آن حكم‌ها و فتاوي بسياري ديدم كه آن را تحريف در دين رسول خدا (ص) عنوان كرده بودند ولي متاسفانه اين خرافات جاي خود را در دل دين و ايمان مردم يافته است و ظاهرا از دست كسي كاري برنمي‌آيد.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 15:39:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=437955</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/437955.htm</guid>
</item>

<item>
<title>من رأي مي‌ دهم !!!!</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/428408.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;« بنده نام كسي را در صندوق اخذ راي خواهم انداخت كه اولا از دل مردم برخواسته باشد و هدفش خدمت به مردم باشد و دوم اين كه پاسدار دستاوردهاي انقلاب اسلامي ايران باشد و خدا را در همه جا ناظر بر اعمال خويش بداند »&lt;br&gt;جملات بالا را ديروز در يكي از شبكه‌هاي رسانه ملي از زبان يك ايراني مسلمان شنيدم كه در پاسخ به سوال خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان مبني بر حضور در صحنه انتخابات جواب داد. جملات اين هموطن را مي‌توان در چند خط بررسي نمود: ا- مردم قصد شركت در انتخابات را دارند 2- ترتيب معيار اين هموطن جهت انتخاب كانديدا مورد نظر، توجه ما را به اين نكته جلب مي‌نمايد كه بار مشكلات آنقدر عرصه و زندگي را بر مردم تنگ نموده است كه ايمان به خدا و تلاش در حفظ دستاوردهاي انقلاب از اهميت كمتري در نزد مردم برخوردار است و طبيعنا كانديدايي كه شعارهاي متنوع اقتصادي چون: كاهش تورم، مسكن ارزان قيمت، اشتغال جوانان و تسهيلات ويژه و ... را در تبليغاتش به كار ببرد از درصد موفقيت بيشتري برخوردار خواهد بود و البته تزيين تبليغات با چندتا شعار ارزشي مي‌تواند وجه انقلابي و اسلامي كانديدا را در حوزه انتخابيه تثبيت و تضمين نمايد.&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 322px; height: 247px;&quot; src=&quot;http://i9.tinypic.com/4tibo01.jpg&quot; alt=&quot;من راي مي دهم !!!&quot; align=&quot;middle&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نتيجه اخلاقي&lt;br&gt;آيا تا به حال انديشه‌ايد كه چرا امامان معصوم (ع) در ذم فقر سخن‌ها بسيار گفته‌اند مثلا امام حسن (ع) در جايي مي‌فرمايند: بار خدايا از فقر و تنگدستي به تو پناه مي‌برم. و يا امام صادق (ع) مي‌فرمايند: هر آن است كه فقر به كفر منجر شود (اگر در ارائه احاديث اشتباهي پيش آمده ببخشيد) ؛ دليل اين ذم در دل احاديث فوق نمايان است چرا كه فقر براي مومن اشتغالات دنيايي به وجود مي‌آورد، ايمان مومن را لوس مي‌كند و ميان بنده و معبود جدايي مي‌سازد. نمونه بالا شايد سهوا اتفاق افتاده باشد و آن هموطن چون نتوانسته جملات را به ترتيب ادا كند اين مورد پيش آمده است و اميدوارم چنين باشد و من در خطا. &lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 16:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=428408</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/428408.htm</guid>
</item>

<item>
<title>تو مي‏دوني انقلاب چه سالي بود؟</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/367597.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ديشب توي اتوبوس دوتا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;پسر بچه 12 يا 13 ساله روبروي من نشسته بودن و نقل محفلشون سكه قديمي و تمبر بود. يكي از اونا رو به اون يكي كرد و گفت: من يه سكه دارم براي سال 50&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;ست؛ دومي گفت: يعني براي قبل انقلابه ، اولي با قاطيعت جواب داد: آره، انقلاب كه سال 59&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;بود؛ دومي با حالت تمسخر گفت: ديونه، اين كه مي‌دونم انقلاب سال 56 بوده.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد از ديدن اين صحنه تا 15 دقيقه توي حالت اغماء گير كرده بودم و دنبال يكي بودم اين سوال رو ازش بپرسم كه انقلاب چه سالي اتفاق افتاده و از همه مهمتر اين كه حفظ تاريخ، ارزش‌ها و دستاوردهاي انقلاب وظيفه كدوم وزارت يا سازمان يا نهاده؛ اصلا اين مراكزي كه بودجه بيت المال رو دارن صرف اين كار مي‌كنن مطمئن هستن كه توي همين راه خرج كردن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;نتيجه اخلاقي:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;هنوز 30 سال از انقلاب نگذشته، نسل سومي‌ها سال پيروزي انقلاب رو فراموش كرده‌ان؛ خدا عاقبت ما رو با نسل چهارمي‌ها به خير گردونه؛ فكر كنم اصلا فراموش بشه يه عده جوون مقابل شاه زورگو و مفت خورشون ايستادن و با خونشون نهال انقلاب رو آبياري كردن تا برگ و شاخه و تنه بگيره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;درد دل‌ها زياد و ناگفته‌ها بسي زيادتر.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jan 2008 14:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=367597</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/367597.htm</guid>
</item>

<item>
<title>نمك خوردن و نمكدان شكستن روا نيست</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/323859.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;حكايتي است بسي آشنا نه از ايام دور بلكه چند برگي قبل‌تر در كتاب تاريخ، كافي است سري برگرداني، خواهي ديد جواناني راست قامت، چو كوه استوار با هزار و يك آمال و آرزو سوار بر مركب‌هاي مكانيكي، برشتافتند بر آن متجاوز جاني. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دست روزگار بود و همان قاعده هميشگي، كارش گلچين بود و از ميان آن همه عاشق،‌عده‌اي را از مِي كوثر سيراب كرد و به عده‌اي جرعه‌اي خوراند و حالا آن پيروزمندان راست قامت مجروح و خسته و جرعه‌اي نوشيده از آن مِي در ميان ما هستند و در همه چيز شريك با ما؛ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بي ادعا مي‌آيند و مي‌‌روند و از روزگار نفسي را براي مدتي محدود، به اجاره گرفته‌اند و از آن كه بهترين فرصت‌هاي زندگي‌شان را براي دفاع از عرض و ناموس و ميهن از دست داده‌اند و هزار و يك گونه درد را به جان خريده‌اند پشيمان نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 355px; HEIGHT: 247px&quot; height=380 alt=&quot;نمك خوردن و نمكدان شكستن روا نيست&quot; src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/01/171559_orig.jpg&quot; width=399 align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما حكايت من، حكايت راست قامتانِ ايثارگرِ درد كشيده نيست، حكايت من، حكايت نمكدان خوردن و نمكدان شكستن است؛ حكايت من، حكايت چشمان بينايِ نابيناست؛ حكايت من، حكايت درد بي زخم است؛ حكايت من، حكايت جبهه و جنگ نديده‌هاي دلسوز انقلاب است؛ حكايت من،... بي خيال حكايت، بيچاره جانبازان جنگ، جلوي چشمانمان مي‌سوزند و سرگرم تعريف حكايتم. كاش مردك‌هاي چشمانمان آنقدر وسعت داشت تا وسعت ايثار و گذشت محبوبان گير افتاده در لاي برگ‌هاي كتاب تاريخ را درك كند. &lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=left&gt;&amp;nbsp;عزت زياد&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Nov 2007 10:37:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=323859</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/323859.htm</guid>
</item>

<item>
<title>بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/161402.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چندي پيش جشن فارغ التحصيلي دانشجويان دانشگاه پرديس قم دانشگاه تهران برگزار شد و متاسفانه اسم منم جز اونا بود. قرار بود يه ويژه نامه اي واسه اين جشن ترتيب بدن و از من خواستند تا يه مطلبي واسه سرمقاله اون بنويسم. خوب من هم نوشتم با اين كه 2 هفته گذشته ولي خوب ممكن بعضي از دوستام هنوز نخونده باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آن که تلاش ها خود را به ثمر نشسته ديدم و مجتمع آموزش عالي قم (پرديس قم) را پيش روي چشم خود، دنيا را به کام و خوشبختي را پيش چشم مي پنداشتم. روز ثبت نام را گويي اين که چند ساعتي از آن گذشته باشد کامل به خاطر دارم. وسعت ساختمان هاي پرديس به سان امروز من و شما نبود؛ به در و ديوار اين مرکز آکادميک دور افتاده از مخيلات بشري که مي نگريستي پويايي و نشاط را فالبداهه در ذهن تصور مي کردي و از اين که مي ديدي با يک شاخه گل رز به استقبالت آمده اند در پوست خود نمي گنجيدي و پيش خود زمزمه مي کردي: که اي بابا، چقدر تحويل مي گيرن و عزت سر من خرده آدم مي ذارن؛ &lt;BR&gt;هنوز در محيط و جو فضاي متوسطه سير مي کردم و در آن هياهو دنبال ناظم و مدير اين بزرگ دبيرستان مي گشتم اما گويي تغييرات اساسي رخ داده بود و نسل ناظمان و مديران خط کش بدست منقرض شده بود و حالا آزادانه مي توانستم به اين سمت و آن سمت بدوم، سر کلاس ها حاضر نشوم، حرفم را بي پرده روي برگي کاهي نگاشته، در ستون آزاد انجمن فرياد بزنم که: هاي مسئولين دانشگاه؛ غذاي من کيفيت نداره و آشپز دقت کافي در پخت غذا نداره و بعدش هم اعتصاب غذايي و قول مسئولين دانشگاه در برطرف کردن آن. آزادانه مي توانستم با همکلاسي هاي جنس مخالف حرف بزنم!!!!!، جزوه رد و بدل کنم و هر که را دوست داشتم در حوض بزرگ جلوي ساختمان کتابخانه بيندازم، تمام اين کارها را مي توانستم انجام بدهم بي آنکه کسي مرا مورد بازخواست قرار دهد، البته حراست هم بود اما آن لولويي نبود که روز اول از آن دانشجوها را تراسنده بودند.&lt;BR&gt;روزها پس از يک ديگر مي گذشت و من از ترم اول به ترم دوم و از ترم دوم تا ترم آخر در حال گذراندن واحدهاي درسي و فعاليت در امور و نهادهايي چون نشريات دانشجويي، کانون ها&amp;#1740; فرهنگ&amp;#1740;، انجمن اسلام&amp;#1740;، بس&amp;#1740;ج، امور فرهنگ&amp;#1740;، جهاد دانشگاه&amp;#1740; و ... بودم ب&amp;#1740; آنکه بدانم چرا دانشجو شدم، ب&amp;#1740; آنکه بخواهم بدانم چرا دانشجو شدم، ب&amp;#1740; آنکه کس&amp;#1740; بگو&amp;#1740;د چرا دانشجو شدم و اصلا دانشجو &amp;#1740;عن&amp;#1740; چه؟ روزها&amp;#1740; من افتاده از ق&amp;#1740;ف وارونه پر پ&amp;#1740;چ و خم کنکور گذشت و حال امروز، روز فارغ التحص&amp;#1740;ل&amp;#1740; من است و من بعد، به من م&amp;#1740; گو&amp;#1740;ند کارشناس؟! &lt;BR&gt;چند روز پ&amp;#1740;ش در حال قدم زدن در مح&amp;#1740;ط پرد&amp;#1740;س، مرور خاطرات م&amp;#1740; کردم، دلم برا&amp;#1740; جو و فضا&amp;#1740; دو &amp;#1740;ا سه ترم پ&amp;#1740;ش به قبل تنگ شد؛ امکانات&amp;#1740; که به امور فرهنگ&amp;#1740; و هنر&amp;#1740; خودجوش دانشجو&amp;#1740;&amp;#1740; تعلق م&amp;#1740; گرفت به شدت و قوت امروز نبود ول&amp;#1740; کاف&amp;#1740; بود به گوشه ا&amp;#1740; از ا&amp;#1740;ن دانشگاه نگاه ب&amp;#1740;نداز&amp;#1740;، م&amp;#1740; توانست&amp;#1740; پو&amp;#1740;ا&amp;#1740;&amp;#1740; و نشاط را ب&amp;#1740; واسطه و ب&amp;#1740; تلسکوپ رصد کن&amp;#1740; اما هم&amp;#1740;ن که هم ورود&amp;#1740; ها&amp;#1740;مان لباس و کلاه فارغ التحص&amp;#1740;ل&amp;#1740; را به تن کرده اند د&amp;#1740;گر از پو&amp;#1740;ا&amp;#1740;&amp;#1740; و نشاط در ا&amp;#1740;ن نوپرد&amp;#1740;س خبر&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست و گو&amp;#1740;&amp;#1740; با&amp;#1740;د سراغ آن را از کتاب تار&amp;#1740;خ گرفت؛ حال که با&amp;#1740;د آس&amp;#1740;ب شناس&amp;#1740; و رفع مشکل کند را با&amp;#1740;د بگرد&amp;#1740;م دنبال عمو پرتقال فروش!!!! &lt;BR&gt;بر دل مانده ها بس&amp;#1740;ار است و دنبال بازگو کردن مشکلات و درد دل ها&amp;#1740; کل&amp;#1740;شه ا&amp;#1740; و ضعف و کمبودها&amp;#1740; روزمره ا&amp;#1740; چون: بلاتکل&amp;#1740;ف&amp;#1740; دانشجو&amp;#1740;ان بعد از فراغت از تحص&amp;#1740;ل و نبود شغل، دغدغه ا&amp;#1740; به نام تحص&amp;#1740;لات تکم&amp;#1740;ل&amp;#1740; برا&amp;#1740; جوان ا&amp;#1740;ران&amp;#1740;، عدم برنامه ر&amp;#1740;ز&amp;#1740; تحص&amp;#1740;ل&amp;#1740; و فوق برنامه ا&amp;#1740; علم&amp;#1740; و کارآمد و ... که همواره در دانشگاه ها&amp;#1740; کشور با آن روبرو هست&amp;#1740;م، ن&amp;#1740;ستم ول&amp;#1740; بر دل مانده ا&amp;#1740; بود برا&amp;#1740; من بد کرده به خود که ه&amp;#1740;چ گاه نخواستم بدانم دانشجو &amp;#1740;عن&amp;#1740; چه؟ و مسئول&amp;#1740;ن دلسوز ول&amp;#1740; نه چندان کاربلد که ه&amp;#1740;چ گاه در فکر ا&amp;#1740;ن نبوده اند که برا&amp;#1740; &amp;#1740;ک دانش آموز تبد&amp;#1740;ل شده به دانشجو که پس از ورود به فضا&amp;#1740; بزرگتر و درن دشت تر جو گ&amp;#1740;ر شده است چه با&amp;#1740;د کرد و چه برنامه ا&amp;#1740; با&amp;#1740;د داشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Jan 2007 09:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=161402</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/161402.htm</guid>
</item>

<item>
<title>مصاحبه با پرويز دريايي !!!!</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/122132.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Times New Roman&quot;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-ascii; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: &quot;Times New Roman&quot;; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;آخرين پستي که گذاشتم مصاحبه اي بود با سرکار عليه، پري دريايي (البته از بازتاب سرقت کرده بودم)، که بدبختانه بعد از چند روز آقا پرويز شوهر پري دريايي منو از هر سوراخ و سمبه اي که بود پيدا کرد و مي خواست به خاطر مصاحبه با ناموسش حسابي حالم جا بياره، حدس ردم به خاطر حسوديه که مي خواد منو بزنه، واسه همين يه مصاحبه هم اين بار و بدون اين که سرقتي در کار باشد با اقا پرويز دريايي انجام دادم که خوندش خالي از لطف نيست :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;سايه روشن: سلام، خودتون رو معرفي کنين؟&lt;BR&gt;پرويز دريايي: پرويز دريايي هستم، ناموس پري دريايي&lt;BR&gt;س: چرا نصف شما شبيه ما آدماست و نصف ديگتون، نه؟&lt;BR&gt;پ: مردک بي حيا چشات رو درويش کن، داشتي نصف پايين ديد مي زدي&lt;BR&gt;س: نه بخدا، من خودم ناموس دارم&lt;BR&gt;پ: ديگه تکرار نشه.&lt;BR&gt;س: باشه، حالا بگو چطور شد با پري دريايي ازدواج کردي؟&lt;BR&gt;پ: يه روز که داشتم توي خيابوناي درياي مازندران واسه خودم آواز مي خوندم، منو ديد و از من خوشش اومد، ننه جونش رو فرستاد خواستگاري، و&amp;nbsp; منم شرط مهريه 52349 مرواريد بهار دريايي رو گذاشتم که اونم قبول کرد.&lt;BR&gt;س: ببخشيد فکر نمي کني يه مقداري اشتباه کردي؟&lt;BR&gt;پ: نه همين بود که تعريف کردم&lt;BR&gt;س: يعني پري دريايي اومد خواستگاري تو&amp;nbsp; و 52349 مرواريد مهرت کرد؟&lt;BR&gt;پ: خوب آره، چرا مثل نديد پديدا حرف مي زني؟&lt;BR&gt;س: آخه ما توي خشکي مي ر&amp;#1740;م خواستگار&amp;#1740; خانما و به جا&amp;#1740; مروار&amp;#1740;د، سکه مهرشون م&amp;#1740; کن&amp;#1740;م.&lt;BR&gt;پ: هههههه هههههه&lt;BR&gt;س: چرا م&amp;#1740; خند&amp;#1740;؟&lt;BR&gt;پ : م&amp;#1740; ر&amp;#1740;د خواستگار&amp;#1740; خانما؟! &lt;BR&gt;س: ا&amp;#1740;ن سوال من بود البته عکس شما، من م&amp;#1740; پرسم، واقعاً خانما م&amp;#1740; &amp;#1740;ان خواستگار&amp;#1740;تون؟&lt;BR&gt;پ: به تو ربط&amp;#1740; نداره.&lt;BR&gt;س: خواهش م&amp;#1740; کنم&lt;BR&gt;پ: خوب تو&amp;#1740; در&amp;#1740;ا رسم بر ا&amp;#1740;نه که خانما م&amp;#1740; رن خواستگار&amp;#1740; آقا&amp;#1740;ون. &lt;BR&gt;س: حالا چرا 52349 سکه؟&lt;BR&gt;پ: اولاً سکه نه مروار&amp;#1740;د، دوم ا&amp;#1740;ن که من در سال 52349 در&amp;#1740;ا&amp;#1740;&amp;#1740; به دن&amp;#1740;ا آومده ام&lt;BR&gt;س: حالا جه&amp;#1740;ز&amp;#1740;ه با خودت چ&amp;#1740; م&amp;#1740; بر&amp;#1740;؟&lt;BR&gt;پ: جه&amp;#1740;ز&amp;#1740;ه، ا&amp;#1740;ن جلف باز&amp;#1740; چ&amp;#1740; از خودتون در م&amp;#1740; &amp;#1740;ار&amp;#1740;ن، نه عز&amp;#1740;ز جون تو&amp;#1740; در&amp;#1740;ا از ا&amp;#1740;ن خبرا ن&amp;#1740;ست.&lt;BR&gt;س: واقعاًً، پس چطور مهر&amp;#1740;ه م&amp;#1740; گ&amp;#1740;ر&amp;#1740;د؟ ا&amp;#1740;ن جلف باز&amp;#1740; ن&amp;#1740;ست؟&lt;BR&gt;پ: بزنم پا چشت تا تو&amp;#1740; ا&amp;#1740;ن سرما بادمجون سبز بشه، مردک، ا&amp;#1740;ن حرفا چ&amp;#1740; م&amp;#1740; زن&amp;#1740;، بگم بچها محلمون ب&amp;#1740;ان ا&amp;#1740;ن موضوع ناموس&amp;#1740; حل و فصلش کنن؟&lt;BR&gt;س: ببخش&amp;#1740;د سوء تفاهم شده..&lt;BR&gt;پ: حرف نزن تا نگفتم ب&amp;#1740;ان لهت کنن&lt;BR&gt;س: باشه ،هر چ&amp;#1740; تو بگ&amp;#1740;.&lt;BR&gt;پ: حالا شد&amp;#1740; &amp;#1740;ه سا&amp;#1740;ه روشن خوب&lt;BR&gt;س: &amp;#1740;ه سوال د&amp;#1740;گه بکنم؟&lt;BR&gt;پ: نه، چون ز&amp;#1740;اد&amp;#1740; فضول&amp;#1740; م&amp;#1740; کن&amp;#1740;&lt;BR&gt;س: قول م&amp;#1740; دم بچه خوب&amp;#1740; باشم و ز&amp;#1740;اد&amp;#1740; فضول&amp;#1740; نکنم&lt;BR&gt;پ: چون از پر&amp;#1740; در&amp;#1740;ا&amp;#1740;&amp;#1740; ز&amp;#1740;اد سوال پرس&amp;#1740;د&amp;#1740;، بپرس فقط ز&amp;#1740;اد طول نکشه، اگه د&amp;#1740;ر برم خونه..، اصلاً سوالت رو بپرس&lt;BR&gt;س: باشه، پر&amp;#1740; خانم از شما اجازه گرفته بود م&amp;#1740; خواست ب&amp;#1740;اد تهران، بلاخره مرد&amp;#1740; گفتن، زن&amp;#1740; گفتن&lt;BR&gt;پ: چ&amp;#1740;، تهران، نه بابا خ&amp;#1740;ل&amp;#1740; روشنفکرتر از ا&amp;#1740;ن حرفام که بخوام به زنم گ&amp;#1740;ر بدم.&lt;BR&gt;س: آخه تهران خ&amp;#1740;ل&amp;#1740; وضعش خرابه&lt;BR&gt;پ: هرچ&amp;#1740; هم خراب باشه بدتر از &amp;#1740;ترون ما که ن&amp;#1740;ست، اونجا مردا با مردا و زن ها با زن ها ب&amp;#1740;رون م&amp;#1740; رن و تازه تخمه هم م&amp;#1740; خورن، چ&amp;#1740; فکر کرد&amp;#1740;، س&amp;#1740;نما هم م&amp;#1740; رن.&lt;BR&gt;س: نه بابا، اصلاً فکر نم&amp;#1740; کردم ا&amp;#1740;ن قدر روشنفکر باش&amp;#1740;ن. خوب حالا اگه &amp;#1740;ه زن &amp;#1740;ا دختر با &amp;#1740;ه مرد &amp;#1740;ا پسر ب&amp;#1740;رون برن چ&amp;#1740;؟&lt;BR&gt;پ: خوب فرق داره، اگه دختر و پسر باشن مشکل&amp;#1740; نداره ول&amp;#1740; اگه &amp;#1740;ه مرد با &amp;#1740;ه زن ب&amp;#1740;رون بره، مرد رو م&amp;#1740; کشنش.&lt;BR&gt;س: واقعاً،خوب با زن چکار م&amp;#1740; کنن؟&lt;BR&gt;پ: کار&amp;#1740; باهاش ندارن، فقط بابا&amp;#1740; مرد رو م&amp;#1740; &amp;#1740;ارن جلو چشمش&lt;BR&gt;س: آقا&amp;#1740; پرو&amp;#1740;ز در&amp;#1740;ا&amp;#1740;&amp;#1740;، م&amp;#1740; ترسم که اگه مصاحبه ادامه پ&amp;#1740;دا کنه واسه خوانندگان خانممون بدآموز&amp;#1740; داشته باشه. واقعاً آبرو&amp;#1740; ما مردا&amp;#1740; رو&amp;#1740; زم&amp;#1740;ن رو سف&amp;#1740;د کرد&amp;#1740;ن.&lt;BR&gt;پ: &amp;#1740;عن&amp;#1740; نم&amp;#1740; خواه&amp;#1740; مصاحبه رو ادامه بد&amp;#1740;، تا سه م&amp;#1740; شمرم اگه سوال بعد&amp;#1740; رو نپرس&amp;#1740; حالت رو جا م&amp;#1740; &amp;#1740;ارم.&lt;BR&gt;س: به خاطر هم جنس هام هم که شده نه، ا&amp;#1740; پر&amp;#1740; ذل&amp;#1740;ل، آخ، نزن نامرد .......&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Nov 2006 09:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=122132</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/122132.htm</guid>
</item>

<item>
<title>مصاحبه با پري دريايي</title>
<link>http://rahan.ParsiBlog.com/119618.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;از سواحل درياي خزر و به خصوص نوشهر خبر مي‌رسد که به تازگي خبري دهان به دهان و موبايل به موبايل مي‌چرخد، مبني بر اين‌که موجودي به طول سه متر که نيمي از آن ماهي و نيم ديگر شبيه زن انسان بوده، توسط ماهي‌گيران صيد شده است! شايعات متواتر حتي خبر از فيلم‌هاي متعدد از اين موجود مي‌دهد و بعضي وب‌سايت‌ها هم مدعي انتشار تصاويري از اين «پري دريايي» شده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i3.tinypic.com/116t9mr.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوشبختانه خبرنگار بخش عجايب المخلوقات «دوربرگردان» توانسته است با ايشان مصاحبه‌اي داشته باشد که در پي مي‌آيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ما:‌&lt;/FONT&gt; ميشه خودتون رو معرفي بفرماييد؟&lt;BR&gt;ايشان: من پري دريايي هستم، همسر آقاي پرويز دريايي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: مي‌شه بپرسم چرا اون نصفه ديگه شما شبيه ما نيست؟&lt;BR&gt;ايشان: مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري؟ تو چيکار به اون نصفه من داري؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: خواهش مي‌کنم عصباني نشيد. منظور بدي نداشتم. آخه خيلي عجيبه که نصف شما شبيه ماست و نصف ديگتون نه! &lt;BR&gt;ايشان: اتفاقا اين سوال براي من هم مطرحه. واقعا چرا نصف شُما شبيه ما پري‌هاي دريايي است و نصف ديگه‌تون نه؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: نخير. ما نصف ديگه‌مون شبيه خودمونه.&lt;BR&gt;ايشان: خب ما هم نصف ديگه‌مون شبيه خودمونه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: بگذريم. ميشه بفرماييد چرا به تور ماهيگيرها افتاديد؟ شما اونجا چيکار مي‌کرديد؟&lt;BR&gt;ايشان: راستش از ماهيگيرها بايد بپرسيد تورشون اونجا چيکار مي‌کرد؟ من که داشتم راه خودمو مي‌رفتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: کجا مي‌رفتيد؟&lt;BR&gt;ايشان: داشتم مي‌رفتم تهران!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: تهران؟!&lt;BR&gt;ايشان:‌بله... مگه چيه؟ ... خيلي وقت بود شايع شده بود چيزاي عجيب و غريب و جذاب تو تهرون زياد پيدا شده. قرار شد يکي بياد ته و توي قضيه رو دربياره.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: حالا چرا شما؟ خب شوهرتون رو مي‌فرستادين.&lt;BR&gt;ايشان: واه ... واه ... فکر کردين نمي دونم تو تهران چه خبراس! ... اين پرويز دريايي ما هم که سر و گوشش مي‌جنبه... عمرا!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: بگذريم... داشتيد درباره علت اومدنتون توضيح مي‌داديد.&lt;BR&gt;ايشان: بله... مي‌گفتن بين آدما شايع شده يه آدمي که نصف بدنش ببره و نصف بدنش آدم ظاهر شده... يه وقت ديگه هم گفتن يه آدمي‌زاد قورباغه زاييده... يا يه بچه‌اي چشمش موي يه متري درآورده... يه سگي هم دائما گريه مي‌کرده... يک بار هم يک دختري گرگ شده بود... .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: شما اومده بودين اينها رو براي دوستانتون ببريد؟&lt;BR&gt;ايشان: واه ... واه... خدا به دور ... مگه ما مثل شما آدم‌ها زودباور و خيال‌بافيم که اين چيزا رو باور کنيم؟! يا بي‌کاريم که هرکي هرچي گُفت، پاشيم بريم ببينيم راست ميگه يا دروغ؟&lt;BR&gt;بچه‌ها گفتن برو سي‌دي‌ها و مجلات و عکساي مربوط به اين شايعات رو بگير بيار يه کم بخنديم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما: از اين‌که وقتتون رو در اختيار ما گذاشتين، متشکريم.&lt;BR&gt;ايشان: خواهش مي‌کنم... اتفاقا منم خيلي دلم مي‌خواست با موجوداتي که به جاي باله پا دارند، صحبت کنيم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;بازتاب&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Nov 2006 09:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=119618</comments>
 <dc:creator>سكوت سايه ها</dc:creator>
<guid>http://rahan.ParsiBlog.com/119618.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

