


ديشب توي اتوبوس دوتا پسر بچه 12 يا 13 ساله روبروي من نشسته بودن و نقل محفلشون سكه قديمي و تمبر بود. يكي از اونا رو به اون يكي كرد و گفت: من يه سكه دارم براي سال 50 ست؛ دومي گفت: يعني براي قبل انقلابه ، اولي با قاطيعت جواب داد: آره، انقلاب كه سال 59 بود؛ دومي با حالت تمسخر گفت: ديونه، اين كه ميدونم انقلاب سال 56 بوده.
بعد از ديدن اين صحنه تا 15 دقيقه توي حالت اغماء گير كرده بودم و دنبال يكي بودم اين سوال رو ازش بپرسم كه انقلاب چه سالي اتفاق افتاده و از همه مهمتر اين كه حفظ تاريخ، ارزشها و دستاوردهاي انقلاب وظيفه كدوم وزارت يا سازمان يا نهاده؛ اصلا اين مراكزي كه بودجه بيت المال رو دارن صرف اين كار ميكنن مطمئن هستن كه توي همين راه خرج كردن.
نتيجه اخلاقي:
هنوز 30 سال از انقلاب نگذشته، نسل سوميها سال پيروزي انقلاب رو فراموش كردهان؛ خدا عاقبت ما رو با نسل چهارميها به خير گردونه؛ فكر كنم اصلا فراموش بشه يه عده جوون مقابل شاه زورگو و مفت خورشون ايستادن و با خونشون نهال انقلاب رو آبياري كردن تا برگ و شاخه و تنه بگيره.
درد دلها زياد و ناگفتهها بسي زيادتر.
حكايتي است بسي آشنا نه از ايام دور بلكه چند برگي قبلتر در كتاب تاريخ، كافي است سري برگرداني، خواهي ديد جواناني راست قامت، چو كوه استوار با هزار و يك آمال و آرزو سوار بر مركبهاي مكانيكي، برشتافتند بر آن متجاوز جاني.
دست روزگار بود و همان قاعده هميشگي، كارش گلچين بود و از ميان آن همه عاشق،عدهاي را از مِي كوثر سيراب كرد و به عدهاي جرعهاي خوراند و حالا آن پيروزمندان راست قامت مجروح و خسته و جرعهاي نوشيده از آن مِي در ميان ما هستند و در همه چيز شريك با ما؛
بي ادعا ميآيند و ميروند و از روزگار نفسي را براي مدتي محدود، به اجاره گرفتهاند و از آن كه بهترين فرصتهاي زندگيشان را براي دفاع از عرض و ناموس و ميهن از دست دادهاند و هزار و يك گونه درد را به جان خريدهاند پشيمان نيستند.

اما حكايت من، حكايت راست قامتانِ ايثارگرِ درد كشيده نيست، حكايت من، حكايت نمكدان خوردن و نمكدان شكستن است؛ حكايت من، حكايت چشمان بينايِ نابيناست؛ حكايت من، حكايت درد بي زخم است؛ حكايت من، حكايت جبهه و جنگ نديدههاي دلسوز انقلاب است؛ حكايت من،... بي خيال حكايت، بيچاره جانبازان جنگ، جلوي چشمانمان ميسوزند و سرگرم تعريف حكايتم. كاش مردكهاي چشمانمان آنقدر وسعت داشت تا وسعت ايثار و گذشت محبوبان گير افتاده در لاي برگهاي كتاب تاريخ را درك كند.
عزت زياد
چندي پيش جشن فارغ التحصيلي دانشجويان دانشگاه پرديس قم دانشگاه تهران برگزار شد و متاسفانه اسم منم جز اونا بود. قرار بود يه ويژه نامه اي واسه اين جشن ترتيب بدن و از من خواستند تا يه مطلبي واسه سرمقاله اون بنويسم. خوب من هم نوشتم با اين كه 2 هفته گذشته ولي خوب ممكن بعضي از دوستام هنوز نخونده باشن.
بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل
پس از آن که تلاش ها خود را به ثمر نشسته ديدم و مجتمع آموزش عالي قم (پرديس قم) را پيش روي چشم خود، دنيا را به کام و خوشبختي را پيش چشم مي پنداشتم. روز ثبت نام را گويي اين که چند ساعتي از آن گذشته باشد کامل به خاطر دارم. وسعت ساختمان هاي پرديس به سان امروز من و شما نبود؛ به در و ديوار اين مرکز آکادميک دور افتاده از مخيلات بشري که مي نگريستي پويايي و نشاط را فالبداهه در ذهن تصور مي کردي و از اين که مي ديدي با يک شاخه گل رز به استقبالت آمده اند در پوست خود نمي گنجيدي و پيش خود زمزمه مي کردي: که اي بابا، چقدر تحويل مي گيرن و عزت سر من خرده آدم مي ذارن؛
هنوز در محيط و جو فضاي متوسطه سير مي کردم و در آن هياهو دنبال ناظم و مدير اين بزرگ دبيرستان مي گشتم اما گويي تغييرات اساسي رخ داده بود و نسل ناظمان و مديران خط کش بدست منقرض شده بود و حالا آزادانه مي توانستم به اين سمت و آن سمت بدوم، سر کلاس ها حاضر نشوم، حرفم را بي پرده روي برگي کاهي نگاشته، در ستون آزاد انجمن فرياد بزنم که: هاي مسئولين دانشگاه؛ غذاي من کيفيت نداره و آشپز دقت کافي در پخت غذا نداره و بعدش هم اعتصاب غذايي و قول مسئولين دانشگاه در برطرف کردن آن. آزادانه مي توانستم با همکلاسي هاي جنس مخالف حرف بزنم!!!!!، جزوه رد و بدل کنم و هر که را دوست داشتم در حوض بزرگ جلوي ساختمان کتابخانه بيندازم، تمام اين کارها را مي توانستم انجام بدهم بي آنکه کسي مرا مورد بازخواست قرار دهد، البته حراست هم بود اما آن لولويي نبود که روز اول از آن دانشجوها را تراسنده بودند.
روزها پس از يک ديگر مي گذشت و من از ترم اول به ترم دوم و از ترم دوم تا ترم آخر در حال گذراندن واحدهاي درسي و فعاليت در امور و نهادهايي چون نشريات دانشجويي، کانون های فرهنگی، انجمن اسلامی، بسیج، امور فرهنگی، جهاد دانشگاهی و ... بودم بی آنکه بدانم چرا دانشجو شدم، بی آنکه بخواهم بدانم چرا دانشجو شدم، بی آنکه کسی بگوید چرا دانشجو شدم و اصلا دانشجو یعنی چه؟ روزهای من افتاده از قیف وارونه پر پیچ و خم کنکور گذشت و حال امروز، روز فارغ التحصیلی من است و من بعد، به من می گویند کارشناس؟!
چند روز پیش در حال قدم زدن در محیط پردیس، مرور خاطرات می کردم، دلم برای جو و فضای دو یا سه ترم پیش به قبل تنگ شد؛ امکاناتی که به امور فرهنگی و هنری خودجوش دانشجویی تعلق می گرفت به شدت و قوت امروز نبود ولی کافی بود به گوشه ای از این دانشگاه نگاه بیندازی، می توانستی پویایی و نشاط را بی واسطه و بی تلسکوپ رصد کنی اما همین که هم ورودی هایمان لباس و کلاه فارغ التحصیلی را به تن کرده اند دیگر از پویایی و نشاط در این نوپردیس خبری نیست و گویی باید سراغ آن را از کتاب تاریخ گرفت؛ حال که باید آسیب شناسی و رفع مشکل کند را باید بگردیم دنبال عمو پرتقال فروش!!!!
بر دل مانده ها بسیار است و دنبال بازگو کردن مشکلات و درد دل های کلیشه ای و ضعف و کمبودهای روزمره ای چون: بلاتکلیفی دانشجویان بعد از فراغت از تحصیل و نبود شغل، دغدغه ای به نام تحصیلات تکمیلی برای جوان ایرانی، عدم برنامه ریزی تحصیلی و فوق برنامه ای علمی و کارآمد و ... که همواره در دانشگاه های کشور با آن روبرو هستیم، نیستم ولی بر دل مانده ای بود برای من بد کرده به خود که هیچ گاه نخواستم بدانم دانشجو یعنی چه؟ و مسئولین دلسوز ولی نه چندان کاربلد که هیچ گاه در فکر این نبوده اند که برای یک دانش آموز تبدیل شده به دانشجو که پس از ورود به فضای بزرگتر و درن دشت تر جو گیر شده است چه باید کرد و چه برنامه ای باید داشت؟
آخرين پستي که گذاشتم مصاحبه اي بود با سرکار عليه، پري دريايي (البته از بازتاب سرقت کرده بودم)، که بدبختانه بعد از چند روز آقا پرويز شوهر پري دريايي منو از هر سوراخ و سمبه اي که بود پيدا کرد و مي خواست به خاطر مصاحبه با ناموسش حسابي حالم جا بياره، حدس ردم به خاطر حسوديه که مي خواد منو بزنه، واسه همين يه مصاحبه هم اين بار و بدون اين که سرقتي در کار باشد با اقا پرويز دريايي انجام دادم که خوندش خالي از لطف نيست :

خوشبختانه خبرنگار بخش عجايب المخلوقات «دوربرگردان» توانسته است با ايشان مصاحبهاي داشته باشد که در پي ميآيد:
ما: ميشه خودتون رو معرفي بفرماييد؟
ايشان: من پري دريايي هستم، همسر آقاي پرويز دريايي.
ما: ميشه بپرسم چرا اون نصفه ديگه شما شبيه ما نيست؟
ايشان: مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري؟ تو چيکار به اون نصفه من داري؟!
ما: خواهش ميکنم عصباني نشيد. منظور بدي نداشتم. آخه خيلي عجيبه که نصف شما شبيه ماست و نصف ديگتون نه!
ايشان: اتفاقا اين سوال براي من هم مطرحه. واقعا چرا نصف شُما شبيه ما پريهاي دريايي است و نصف ديگهتون نه؟!
ما: نخير. ما نصف ديگهمون شبيه خودمونه.
ايشان: خب ما هم نصف ديگهمون شبيه خودمونه.
ما: بگذريم. ميشه بفرماييد چرا به تور ماهيگيرها افتاديد؟ شما اونجا چيکار ميکرديد؟
ايشان: راستش از ماهيگيرها بايد بپرسيد تورشون اونجا چيکار ميکرد؟ من که داشتم راه خودمو ميرفتم.
ما: کجا ميرفتيد؟
ايشان: داشتم ميرفتم تهران!
ما: تهران؟!
ايشان:بله... مگه چيه؟ ... خيلي وقت بود شايع شده بود چيزاي عجيب و غريب و جذاب تو تهرون زياد پيدا شده. قرار شد يکي بياد ته و توي قضيه رو دربياره.
ما: حالا چرا شما؟ خب شوهرتون رو ميفرستادين.
ايشان: واه ... واه ... فکر کردين نمي دونم تو تهران چه خبراس! ... اين پرويز دريايي ما هم که سر و گوشش ميجنبه... عمرا!
ما: بگذريم... داشتيد درباره علت اومدنتون توضيح ميداديد.
ايشان: بله... ميگفتن بين آدما شايع شده يه آدمي که نصف بدنش ببره و نصف بدنش آدم ظاهر شده... يه وقت ديگه هم گفتن يه آدميزاد قورباغه زاييده... يا يه بچهاي چشمش موي يه متري درآورده... يه سگي هم دائما گريه ميکرده... يک بار هم يک دختري گرگ شده بود... .
ما: شما اومده بودين اينها رو براي دوستانتون ببريد؟
ايشان: واه ... واه... خدا به دور ... مگه ما مثل شما آدمها زودباور و خيالبافيم که اين چيزا رو باور کنيم؟! يا بيکاريم که هرکي هرچي گُفت، پاشيم بريم ببينيم راست ميگه يا دروغ؟
بچهها گفتن برو سيديها و مجلات و عکساي مربوط به اين شايعات رو بگير بيار يه کم بخنديم!
ما: از اينکه وقتتون رو در اختيار ما گذاشتين، متشکريم.
ايشان: خواهش ميکنم... اتفاقا منم خيلي دلم ميخواست با موجوداتي که به جاي باله پا دارند، صحبت کنيم!
بازتاب
نام: | |
ايميل: | |