مسلمان، برادرِ مسلمان است . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

سايه روشن

Powerd by: Parsiblog ® team.
+ كار از اصلاح گذشته !!!(شنبه 14 ارديبهشت 1387 ساعت 1:31 عصر )
چند استيشن پليس كنار هم، نگاه دنباله دار عابرين را به همراه داشت. از جمع افسران،‌ خانمي جدا شد و دخترك عابر را به گوشه پياده رو راهنمايي كرد،‌ لحظاتي بعد، دخترك موهاي بيرون زده ‌اش را مقداري پوشاند.



ثانيه هايي از دور شدنشان نمي گذشت كه موهاي دخترك، آرام و بي صدا دوباره‌از زير روسري قرمز روان شد و اين بار افسر ِ خانم، دختر ديگري را صدا زد.

» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بي خداحافظي كجا !(دوشنبه 9 ارديبهشت 1387 ساعت 9:32 عصر )

روز رفتنت را رفيق، در يادم هستبراي شادي روح محمدرضا اسدي صلوات
صداي خنده خداحافظي‌ات را اي دوست، در خاطرم  هست
نه ابن‌كه رفتن تو برايم خاطره باشد
لحظه لحظه رفاقتمان را يادم هست
چه زود خاطره‌هايمان، شد قاب زينت شده به رمان عزا
چه دير فهميديم فكر تو خالي از اين دنياست
آمده بوديم تا، كمر همت را ببنديم محكم
ليك، تو رفتي و گره‌ها شد باز
محمدرضا، پسرت امير حسين تنهاست
صبا بي پدر است و مادرش گريان
كاش بودي و سايه تو
بر سر امير و صبا بود سال‌ها

محمدرضا اسدي از دوستان عزيز و صميمي‌ام در اثر سانحه رانندگي دارفاني را وداع گفت. به همسر و فرزندان و پدر و مادرش تسليت عرض مي كنم
روحش شاد، يادش گرامي.
حمدي ختم نما


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ اما و اگرها در دق الباب مساجد در شب اول ربيع الاول !!(يكشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 3:39 عصر )
شب گذشته توفيق نصيبم شد و به زيارت حرم حضرت معصومه (س) مشرف شدم، از آنجا كه از نيمه شب گذشته بود در راه بازگشت مردم را دسته دسته مي‌ديدم كه درب‌ مساجد را 7 مرتبه مي‌كوبند تا حاجاتشان از سوي حضرت حق مستجاب شود. اشتياق و انگيزه زياد مردم در كوبيدن درب مساجد مرا به تعجب واداشت. اين سوال در ذهنم قلقله مي‌كرد كه مگر كوبيدن درب مساجد مراد دهنده است كه خيل مومنان و مومنات در كوبيدن آن از يك ديگر پيش مي‌گيرند و از سر و كول هم بالا مي‌روند؟
از صبح تا اين لحظه كه دارم اين post را مي‌گذارم پي جواب و ادله اين سوال بودم اما تا اين لحظه سند محكمي دال بر گواه اين عمل نيافتم و بالعكس در ذم آن حكم‌ها و فتاوي بسياري ديدم كه آن را تحريف در دين رسول خدا (ص) عنوان كرده بودند ولي متاسفانه اين خرافات جاي خود را در دل دين و ايمان مردم يافته است و ظاهرا از دست كسي كاري برنمي‌آيد.

» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ من رأي مي‌ دهم !!!!(شنبه 11 اسفند 1386 ساعت 4:21 عصر )
« بنده نام كسي را در صندوق اخذ راي خواهم انداخت كه اولا از دل مردم برخواسته باشد و هدفش خدمت به مردم باشد و دوم اين كه پاسدار دستاوردهاي انقلاب اسلامي ايران باشد و خدا را در همه جا ناظر بر اعمال خويش بداند »
جملات بالا را ديروز در يكي از شبكه‌هاي رسانه ملي از زبان يك ايراني مسلمان شنيدم كه در پاسخ به سوال خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان مبني بر حضور در صحنه انتخابات جواب داد. جملات اين هموطن را مي‌توان در چند خط بررسي نمود: ا- مردم قصد شركت در انتخابات را دارند 2- ترتيب معيار اين هموطن جهت انتخاب كانديدا مورد نظر، توجه ما را به اين نكته جلب مي‌نمايد كه بار مشكلات آنقدر عرصه و زندگي را بر مردم تنگ نموده است كه ايمان به خدا و تلاش در حفظ دستاوردهاي انقلاب از اهميت كمتري در نزد مردم برخوردار است و طبيعنا كانديدايي كه شعارهاي متنوع اقتصادي چون: كاهش تورم، مسكن ارزان قيمت، اشتغال جوانان و تسهيلات ويژه و ... را در تبليغاتش به كار ببرد از درصد موفقيت بيشتري برخوردار خواهد بود و البته تزيين تبليغات با چندتا شعار ارزشي مي‌تواند وجه انقلابي و اسلامي كانديدا را در حوزه انتخابيه تثبيت و تضمين نمايد.

من راي مي دهم !!!

نتيجه اخلاقي
آيا تا به حال انديشه‌ايد كه چرا امامان معصوم (ع) در ذم فقر سخن‌ها بسيار گفته‌اند مثلا امام حسن (ع) در جايي مي‌فرمايند: بار خدايا از فقر و تنگدستي به تو پناه مي‌برم. و يا امام صادق (ع) مي‌فرمايند: هر آن است كه فقر به كفر منجر شود (اگر در ارائه احاديث اشتباهي پيش آمده ببخشيد) ؛ دليل اين ذم در دل احاديث فوق نمايان است چرا كه فقر براي مومن اشتغالات دنيايي به وجود مي‌آورد، ايمان مومن را لوس مي‌كند و ميان بنده و معبود جدايي مي‌سازد. نمونه بالا شايد سهوا اتفاق افتاده باشد و آن هموطن چون نتوانسته جملات را به ترتيب ادا كند اين مورد پيش آمده است و اميدوارم چنين باشد و من در خطا.


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ تو مي‏دوني انقلاب چه سالي بود؟(چهارشنبه 12 دي 1386 ساعت 2:43 عصر )

ديشب توي اتوبوس دوتا  پسر بچه 12 يا 13 ساله روبروي من نشسته بودن و نقل محفلشون سكه قديمي و تمبر بود. يكي از اونا رو به اون يكي كرد و گفت: من يه سكه دارم براي سال 50  ست؛ دومي گفت: يعني براي قبل انقلابه ، اولي با قاطيعت جواب داد: آره، انقلاب كه سال 59  بود؛ دومي با حالت تمسخر گفت: ديونه، اين كه مي‌دونم انقلاب سال 56 بوده.


بعد از ديدن اين صحنه تا 15 دقيقه توي حالت اغماء گير كرده بودم و دنبال يكي بودم اين سوال رو ازش بپرسم كه انقلاب چه سالي اتفاق افتاده و از همه مهمتر اين كه حفظ تاريخ، ارزش‌ها و دستاوردهاي انقلاب وظيفه كدوم وزارت يا سازمان يا نهاده؛ اصلا اين مراكزي كه بودجه بيت المال رو دارن صرف اين كار مي‌كنن مطمئن هستن كه توي همين راه خرج كردن.


نتيجه اخلاقي:


هنوز 30 سال از انقلاب نگذشته، نسل سومي‌ها سال پيروزي انقلاب رو فراموش كرده‌ان؛ خدا عاقبت ما رو با نسل چهارمي‌ها به خير گردونه؛ فكر كنم اصلا فراموش بشه يه عده جوون مقابل شاه زورگو و مفت خورشون ايستادن و با خونشون نهال انقلاب رو آبياري كردن تا برگ و شاخه و تنه بگيره.


درد دل‌ها زياد و ناگفته‌ها بسي زيادتر.


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ نمك خوردن و نمكدان شكستن روا نيست(چهارشنبه 16 آبان 1386 ساعت 10:37 صبح )

حكايتي است بسي آشنا نه از ايام دور بلكه چند برگي قبل‌تر در كتاب تاريخ، كافي است سري برگرداني، خواهي ديد جواناني راست قامت، چو كوه استوار با هزار و يك آمال و آرزو سوار بر مركب‌هاي مكانيكي، برشتافتند بر آن متجاوز جاني.


دست روزگار بود و همان قاعده هميشگي، كارش گلچين بود و از ميان آن همه عاشق،‌عده‌اي را از مِي كوثر سيراب كرد و به عده‌اي جرعه‌اي خوراند و حالا آن پيروزمندان راست قامت مجروح و خسته و جرعه‌اي نوشيده از آن مِي در ميان ما هستند و در همه چيز شريك با ما؛


بي ادعا مي‌آيند و مي‌‌روند و از روزگار نفسي را براي مدتي محدود، به اجاره گرفته‌اند و از آن كه بهترين فرصت‌هاي زندگي‌شان را براي دفاع از عرض و ناموس و ميهن از دست داده‌اند و هزار و يك گونه درد را به جان خريده‌اند پشيمان نيستند.


  


نمك خوردن و نمكدان شكستن روا نيست


 


اما حكايت من، حكايت راست قامتانِ ايثارگرِ درد كشيده نيست، حكايت من، حكايت نمكدان خوردن و نمكدان شكستن است؛ حكايت من، حكايت چشمان بينايِ نابيناست؛ حكايت من، حكايت درد بي زخم است؛ حكايت من، حكايت جبهه و جنگ نديده‌هاي دلسوز انقلاب است؛ حكايت من،... بي خيال حكايت، بيچاره جانبازان جنگ، جلوي چشمانمان مي‌سوزند و سرگرم تعريف حكايتم. كاش مردك‌هاي چشمانمان آنقدر وسعت داشت تا وسعت ايثار و گذشت محبوبان گير افتاده در لاي برگ‌هاي كتاب تاريخ را درك كند.



 عزت زياد


 


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل(چهارشنبه 11 بهمن 1385 ساعت 9:36 صبح )


چندي پيش جشن فارغ التحصيلي دانشجويان دانشگاه پرديس قم دانشگاه تهران برگزار شد و متاسفانه اسم منم جز اونا بود. قرار بود يه ويژه نامه اي واسه اين جشن ترتيب بدن و از من خواستند تا يه مطلبي واسه سرمقاله اون بنويسم. خوب من هم نوشتم با اين كه 2 هفته گذشته ولي خوب ممكن بعضي از دوستام هنوز نخونده باشن.


 


بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل


پس از آن که تلاش ها خود را به ثمر نشسته ديدم و مجتمع آموزش عالي قم (پرديس قم) را پيش روي چشم خود، دنيا را به کام و خوشبختي را پيش چشم مي پنداشتم. روز ثبت نام را گويي اين که چند ساعتي از آن گذشته باشد کامل به خاطر دارم. وسعت ساختمان هاي پرديس به سان امروز من و شما نبود؛ به در و ديوار اين مرکز آکادميک دور افتاده از مخيلات بشري که مي نگريستي پويايي و نشاط را فالبداهه در ذهن تصور مي کردي و از اين که مي ديدي با يک شاخه گل رز به استقبالت آمده اند در پوست خود نمي گنجيدي و پيش خود زمزمه مي کردي: که اي بابا، چقدر تحويل مي گيرن و عزت سر من خرده آدم مي ذارن؛
هنوز در محيط و جو فضاي متوسطه سير مي کردم و در آن هياهو دنبال ناظم و مدير اين بزرگ دبيرستان مي گشتم اما گويي تغييرات اساسي رخ داده بود و نسل ناظمان و مديران خط کش بدست منقرض شده بود و حالا آزادانه مي توانستم به اين سمت و آن سمت بدوم، سر کلاس ها حاضر نشوم، حرفم را بي پرده روي برگي کاهي نگاشته، در ستون آزاد انجمن فرياد بزنم که: هاي مسئولين دانشگاه؛ غذاي من کيفيت نداره و آشپز دقت کافي در پخت غذا نداره و بعدش هم اعتصاب غذايي و قول مسئولين دانشگاه در برطرف کردن آن. آزادانه مي توانستم با همکلاسي هاي جنس مخالف حرف بزنم!!!!!، جزوه رد و بدل کنم و هر که را دوست داشتم در حوض بزرگ جلوي ساختمان کتابخانه بيندازم، تمام اين کارها را مي توانستم انجام بدهم بي آنکه کسي مرا مورد بازخواست قرار دهد، البته حراست هم بود اما آن لولويي نبود که روز اول از آن دانشجوها را تراسنده بودند.
روزها پس از يک ديگر مي گذشت و من از ترم اول به ترم دوم و از ترم دوم تا ترم آخر در حال گذراندن واحدهاي درسي و فعاليت در امور و نهادهايي چون نشريات دانشجويي، کانون های فرهنگی، انجمن اسلامی، بسیج، امور فرهنگی، جهاد دانشگاهی و ... بودم بی آنکه بدانم چرا دانشجو شدم، بی آنکه بخواهم بدانم چرا دانشجو شدم، بی آنکه کسی بگوید چرا دانشجو شدم و اصلا دانشجو یعنی چه؟ روزهای من افتاده از قیف وارونه پر پیچ و خم کنکور گذشت و حال امروز، روز فارغ التحصیلی من است و من بعد، به من می گویند کارشناس؟!
چند روز پیش در حال قدم زدن در محیط پردیس، مرور خاطرات می کردم، دلم برای جو و فضای دو یا سه ترم پیش به قبل تنگ شد؛ امکاناتی که به امور فرهنگی و هنری خودجوش دانشجویی تعلق می گرفت به شدت و قوت امروز نبود ولی کافی بود به گوشه ای از این دانشگاه نگاه بیندازی، می توانستی پویایی و نشاط را بی واسطه و بی تلسکوپ رصد کنی اما همین که هم ورودی هایمان لباس و کلاه فارغ التحصیلی را به تن کرده اند دیگر از پویایی و نشاط در این نوپردیس خبری نیست و گویی باید سراغ آن را از کتاب تاریخ گرفت؛ حال که باید آسیب شناسی و رفع مشکل کند را باید بگردیم دنبال عمو پرتقال فروش!!!!
بر دل مانده ها بسیار است و دنبال بازگو کردن مشکلات و درد دل های کلیشه ای و ضعف و کمبودهای روزمره ای چون: بلاتکلیفی دانشجویان بعد از فراغت از تحصیل و نبود شغل، دغدغه ای به نام تحصیلات تکمیلی برای جوان ایرانی، عدم برنامه ریزی تحصیلی و فوق برنامه ای علمی و کارآمد و ... که همواره در دانشگاه های کشور با آن روبرو هستیم، نیستم ولی بر دل مانده ای بود برای من بد کرده به خود که هیچ گاه نخواستم بدانم دانشجو یعنی چه؟ و مسئولین دلسوز ولی نه چندان کاربلد که هیچ گاه در فکر این نبوده اند که برای یک دانش آموز تبدیل شده به دانشجو که پس از ورود به فضای بزرگتر و درن دشت تر جو گیر شده است چه باید کرد و چه برنامه ای باید داشت؟



 


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ مصاحبه با پرويز دريايي !!!!(شنبه 4 آذر 1385 ساعت 9:5 صبح )


آخرين پستي که گذاشتم مصاحبه اي بود با سرکار عليه، پري دريايي (البته از بازتاب سرقت کرده بودم)، که بدبختانه بعد از چند روز آقا پرويز شوهر پري دريايي منو از هر سوراخ و سمبه اي که بود پيدا کرد و مي خواست به خاطر مصاحبه با ناموسش حسابي حالم جا بياره، حدس ردم به خاطر حسوديه که مي خواد منو بزنه، واسه همين يه مصاحبه هم اين بار و بدون اين که سرقتي در کار باشد با اقا پرويز دريايي انجام دادم که خوندش خالي از لطف نيست :



سايه روشن: سلام، خودتون رو معرفي کنين؟
پرويز دريايي: پرويز دريايي هستم، ناموس پري دريايي
س: چرا نصف شما شبيه ما آدماست و نصف ديگتون، نه؟
پ: مردک بي حيا چشات رو درويش کن، داشتي نصف پايين ديد مي زدي
س: نه بخدا، من خودم ناموس دارم
پ: ديگه تکرار نشه.
س: باشه، حالا بگو چطور شد با پري دريايي ازدواج کردي؟
پ: يه روز که داشتم توي خيابوناي درياي مازندران واسه خودم آواز مي خوندم، منو ديد و از من خوشش اومد، ننه جونش رو فرستاد خواستگاري، و  منم شرط مهريه 52349 مرواريد بهار دريايي رو گذاشتم که اونم قبول کرد.
س: ببخشيد فکر نمي کني يه مقداري اشتباه کردي؟
پ: نه همين بود که تعريف کردم
س: يعني پري دريايي اومد خواستگاري تو  و 52349 مرواريد مهرت کرد؟
پ: خوب آره، چرا مثل نديد پديدا حرف مي زني؟
س: آخه ما توي خشکي مي ریم خواستگاری خانما و به جای مروارید، سکه مهرشون می کنیم.
پ: هههههه هههههه
س: چرا می خندی؟
پ : می رید خواستگاری خانما؟!
س: این سوال من بود البته عکس شما، من می پرسم، واقعاً خانما می یان خواستگاریتون؟
پ: به تو ربطی نداره.
س: خواهش می کنم
پ: خوب توی دریا رسم بر اینه که خانما می رن خواستگاری آقایون.
س: حالا چرا 52349 سکه؟
پ: اولاً سکه نه مروارید، دوم این که من در سال 52349 دریایی به دنیا آومده ام
س: حالا جهیزیه با خودت چی می بری؟
پ: جهیزیه، این جلف بازی چی از خودتون در می یارین، نه عزیز جون توی دریا از این خبرا نیست.
س: واقعاًً، پس چطور مهریه می گیرید؟ این جلف بازی نیست؟
پ: بزنم پا چشت تا توی این سرما بادمجون سبز بشه، مردک، این حرفا چی می زنی، بگم بچها محلمون بیان این موضوع ناموسی حل و فصلش کنن؟
س: ببخشید سوء تفاهم شده..
پ: حرف نزن تا نگفتم بیان لهت کنن
س: باشه ،هر چی تو بگی.
پ: حالا شدی یه سایه روشن خوب
س: یه سوال دیگه بکنم؟
پ: نه، چون زیادی فضولی می کنی
س: قول می دم بچه خوبی باشم و زیادی فضولی نکنم
پ: چون از پری دریایی زیاد سوال پرسیدی، بپرس فقط زیاد طول نکشه، اگه دیر برم خونه..، اصلاً سوالت رو بپرس
س: باشه، پری خانم از شما اجازه گرفته بود می خواست بیاد تهران، بلاخره مردی گفتن، زنی گفتن
پ: چی، تهران، نه بابا خیلی روشنفکرتر از این حرفام که بخوام به زنم گیر بدم.
س: آخه تهران خیلی وضعش خرابه
پ: هرچی هم خراب باشه بدتر از یترون ما که نیست، اونجا مردا با مردا و زن ها با زن ها بیرون می رن و تازه تخمه هم می خورن، چی فکر کردی، سینما هم می رن.
س: نه بابا، اصلاً فکر نمی کردم این قدر روشنفکر باشین. خوب حالا اگه یه زن یا دختر با یه مرد یا پسر بیرون برن چی؟
پ: خوب فرق داره، اگه دختر و پسر باشن مشکلی نداره ولی اگه یه مرد با یه زن بیرون بره، مرد رو می کشنش.
س: واقعاً،خوب با زن چکار می کنن؟
پ: کاری باهاش ندارن، فقط بابای مرد رو می یارن جلو چشمش
س: آقای پرویز دریایی، می ترسم که اگه مصاحبه ادامه پیدا کنه واسه خوانندگان خانممون بدآموزی داشته باشه. واقعاً آبروی ما مردای روی زمین رو سفید کردین.
پ: یعنی نمی خواهی مصاحبه رو ادامه بدی، تا سه می شمرم اگه سوال بعدی رو نپرسی حالت رو جا می یارم.
س: به خاطر هم جنس هام هم که شده نه، ای پری ذلیل، آخ، نزن نامرد .......


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)

+ مصاحبه با پري دريايي(دوشنبه 29 آبان 1385 ساعت 9:46 صبح )


از سواحل درياي خزر و به خصوص نوشهر خبر مي‌رسد که به تازگي خبري دهان به دهان و موبايل به موبايل مي‌چرخد، مبني بر اين‌که موجودي به طول سه متر که نيمي از آن ماهي و نيم ديگر شبيه زن انسان بوده، توسط ماهي‌گيران صيد شده است! شايعات متواتر حتي خبر از فيلم‌هاي متعدد از اين موجود مي‌دهد و بعضي وب‌سايت‌ها هم مدعي انتشار تصاويري از اين «پري دريايي» شده‌اند.





خوشبختانه خبرنگار بخش عجايب المخلوقات «دوربرگردان» توانسته است با ايشان مصاحبه‌اي داشته باشد که در پي مي‌آيد:

ما:‌ ميشه خودتون رو معرفي بفرماييد؟
ايشان: من پري دريايي هستم، همسر آقاي پرويز دريايي.

ما: مي‌شه بپرسم چرا اون نصفه ديگه شما شبيه ما نيست؟
ايشان: مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري؟ تو چيکار به اون نصفه من داري؟!

ما: خواهش مي‌کنم عصباني نشيد. منظور بدي نداشتم. آخه خيلي عجيبه که نصف شما شبيه ماست و نصف ديگتون نه!
ايشان: اتفاقا اين سوال براي من هم مطرحه. واقعا چرا نصف شُما شبيه ما پري‌هاي دريايي است و نصف ديگه‌تون نه؟!

ما: نخير. ما نصف ديگه‌مون شبيه خودمونه.
ايشان: خب ما هم نصف ديگه‌مون شبيه خودمونه.

ما: بگذريم. ميشه بفرماييد چرا به تور ماهيگيرها افتاديد؟ شما اونجا چيکار مي‌کرديد؟
ايشان: راستش از ماهيگيرها بايد بپرسيد تورشون اونجا چيکار مي‌کرد؟ من که داشتم راه خودمو مي‌رفتم.

ما: کجا مي‌رفتيد؟
ايشان: داشتم مي‌رفتم تهران!

ما: تهران؟!
ايشان:‌بله... مگه چيه؟ ... خيلي وقت بود شايع شده بود چيزاي عجيب و غريب و جذاب تو تهرون زياد پيدا شده. قرار شد يکي بياد ته و توي قضيه رو دربياره.

ما: حالا چرا شما؟ خب شوهرتون رو مي‌فرستادين.
ايشان: واه ... واه ... فکر کردين نمي دونم تو تهران چه خبراس! ... اين پرويز دريايي ما هم که سر و گوشش مي‌جنبه... عمرا!

ما: بگذريم... داشتيد درباره علت اومدنتون توضيح مي‌داديد.
ايشان: بله... مي‌گفتن بين آدما شايع شده يه آدمي که نصف بدنش ببره و نصف بدنش آدم ظاهر شده... يه وقت ديگه هم گفتن يه آدمي‌زاد قورباغه زاييده... يا يه بچه‌اي چشمش موي يه متري درآورده... يه سگي هم دائما گريه مي‌کرده... يک بار هم يک دختري گرگ شده بود... .

ما: شما اومده بودين اينها رو براي دوستانتون ببريد؟
ايشان: واه ... واه... خدا به دور ... مگه ما مثل شما آدم‌ها زودباور و خيال‌بافيم که اين چيزا رو باور کنيم؟! يا بي‌کاريم که هرکي هرچي گُفت، پاشيم بريم ببينيم راست ميگه يا دروغ؟
بچه‌ها گفتن برو سي‌دي‌ها و مجلات و عکساي مربوط به اين شايعات رو بگير بيار يه کم بخنديم!

ما: از اين‌که وقتتون رو در اختيار ما گذاشتين، متشکريم.
ايشان: خواهش مي‌کنم... اتفاقا منم خيلي دلم مي‌خواست با موجوداتي که به جاي باله پا دارند، صحبت کنيم!


بازتاب


» سكوت سايه ها
»» نظرات ديگران ( نظر)


ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[14/2/1387- 1:31 ع] كار از اصلاح گذشته !!!
[9/2/1387- 9:32 ع] بي خداحافظي كجا !
[19/12/1386- 3:39 ع] اما و اگرها در دق الباب مساجد در شب اول ربيع الاول !!
[11/12/1386- 4:21 ع] من رأي مي‌ دهم !!!!
[12/10/1386- 2:43 ع] تو مي‏دوني انقلاب چه سالي بود؟
[16/8/1386- 10:37 ص] نمك خوردن و نمكدان شكستن روا نيست
[11/11/1385- 9:36 ص] بر دل مانده هاي يک فارغ التحصيل
[4/9/1385- 9:5 ص] مصاحبه با پرويز دريايي !!!!
[29/8/1385- 9:46 ص] مصاحبه با پري دريايي
[آرشيو شده ها]

بازديدهاي امروز: 1  بازديد
بازديدهاي ديروز: 4  بازديد
مجموع بازديدها: 5683  بازديد
[ صفحه اصلي ]
[ وضعيت من در ياهو ]

[ پست الكترونيك ]
[ پارسي بلاگ ]
[ درباره من ]

» پيوندهاي روزانه«
» لينك دوستان من«
» لوگوي دوستان من«







































» آرشيو يادداشت ها«
» موضوعات وبلاگ«
» اشتراك در خبرنامه«

نام:

ايميل: